بدون عنوان 37

امروز برای چند ساعت برق خونمون رفت. من تازه فهمیدم که چقدر معتاد شدم به این اینترنت. به این وبلاگ و دنیای مجازی. اما نمیخوام این اعتیادم رو ترک کنم. چون دارم باهاش جای خالی "اون" رو پر میکنم. بعدا یه فکری به حال اینم میکنم!

خسته ام. ولی اینجا که میام شارژ میشم. هیچ آهنگی نذاشتم که از سکوت لذت ببرم. اما خبری از سکوت نیست! دلم یه بسته پاستیل میخواد. قبلانا هر وقت که با "اون" میرفتم بیرون برام پاستیل میخرید. عاشق پاستیلم من. یه جورایی برام حکم قرص آرام بخش رو داره. وقتی هم با هم میرفتیم بیمارستان درس بخونیم، توی آذوقه ی درس خوندنش حتما پاستیل من هم بود... چه دورانی بود. بی انصافی نمیکنم، دوران خوبی بود. هرچند که الان خیلی دارم اذیت میشم اما دوران قشنگ قبل، واقعا قشنگ بود. چه من بخوام، چه نخوام... در هر صورت فکر کردن به خاطرات شیرینم با "اون" هیچ سودی به حالم نداره. پس فراموش بشید ای خاطرات خوب من!

هوووم... دلم میخواد برم کویر. یه بار رفتم تا حالا... به نظرم جای فوق العاده ایه. پر از آرامشه. پر از حس های قشنگ. همین که با پای برهنه روی شن هاش راه میری و توی ظهر، گرماشو و توی شب، سرماشو حس میکنی، میتونی با خیال راحت به همه ی چیزای خوب دنیا فکر کنی. شب وقتی دراز میکشی و آسمون رو نگاه میکنی... واقعا فوق العاده ست... ما یه بار با بچه های دانشگاه رفتیم تور کویر. به "اون" هم گفتم بیاد ولی نیومد. یادمه خیلی حرص خوردم اون روز. همه ی دوستام با دوستاشون بودن و من تنها بودم. دلم میخواست این حس قشنگ رو با "اون" تجربه کنم اما خب نشد.... الان بازم دلم هوای کویر رو کرده. کی میاد بریم؟!!!

دلم دریا هم میخواد... الان چهار ساله که من نرفتم شمال. توی این مدت واقعا دلم هم نخواسته برم. اما الان دیگه میخوام. دریا رو دلم میخواد با کسی که دوستش دارم برم. اصلا از تنها شمال رفتن خوشم نمیاد. منظورم از تنهایی بدون یه عشقه! دلم میخواد شب کنار ساحل پیشش بشینم و حرف بزنم و حرف بزنه و بگیم و بگیم تا خسته بشیم. کنار کی بشینم؟؟؟ منم خل شدما!!! وقتی کسی توی زندگیم نیست نشستم دارم برای کنار دریا برنامه ریزی میکنم!!!

وای خدای من، کاش من یه همسفر خوب داشتم... چقدر دلم سفر میخواد... چقدر دلم همسفر میخواد...

/ 18 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهدی.ن.خ

سلام در مورد اون پیشنهاد که گفتی "سخته"!!! خب معلومه که سخته. همین شرایط الانتم سخته. بالاخره باید سختی ها رو تحمل کنی دیگه. ولی بنظر من واقعا موثره. چون مجبورت میکنه حس واقعیت رو بنویسی اونهم اونقدر باید روش فک کنی که بتونی تو دو سه کلمه خلاصه ش کنی. همین فک کردن خیلی بهت کمک میکنه.

مهدی.ن.خ

ااحساس کردم شاید ناراحت شی و نخوایی که یه همچین نظری رو عمومی برات بذارم. اگه خواستی عمومیش کن. میدونم خیلی پررویی و بی ادبانه است که بخوام اینا رو بهت بگم ولی " واقعا دیگه داره لجم در میاد. آخه تو چجور میخوای مثلا فراموشش کنی و با خیال راحت به زندگیت ادامه بدی در حالی که همه پستات بوی اونو میدن. همین پستتو دوباره بخون!!!! تمام کلماتی که بکار بردی دارن داد میزنن که دلت میخواد برگرده. طبیعیه که دلت همچین چیزی میخواد ولی تا وقتی که بخوای اینجوری رفتار کنیو یه کم نزنی تو سرش تا خاواسته هاش یادش بره مطمئن باش که نمیتونی راحت بشی!!! همین که میای و اینجا مینویسی داری علنا اعلام میکنی که تمایلی نداری فراموش بشه اون خاطات خوب و شیرین اما گذشته و تمام شده!!!! ببخشید اگه فضولی کردم[لبخند]

احسان

«ولسوف یعطیک ربک فترضی» (و پروردگارت آنقدر به تو عطا خواهد کرد که راضی شوی)

علی

سلام. باهات موافقم.کویر واقعا قشنگه مخصوصا شب های تابستونش که بری تو حیاط بخوابی و یه آسمون بدون ابر و صاف رو ببینی.

مينا

عاشق احساس قشنگتم بهار جونم من دوست دارم لينكت كنم، اجازه هست؟

پریا

امیدوارم به زودی یک سفر خوب و یک همسفر خوبتر داشته باشی

ماهک

سلام عزیزم بهار جون به خودت کمی مهلت بده وقت یکه اون رو فراموش کنی منظورم اینکه براتبشن یک خاطره در گذشته و ذهنت رو رها کنی حتما اون همسفر مناسب هم میاد توی زندگیت عجله نکن به خودت وقت بده

حمید و ...

خوب شد این مطلبو خوندم الآن متوجه شدم چرا یکم احساس روزمره گی میکنی اتفاقا الآن مامانم یه پاستیل به زور گذاشت دهنم یه جورایی دوست ندارم ولی اگه بذارم دهنم دلم نمیاد بندازمش [نیشخند]