بعد از 23 روز

سلام...

مدت هاست که میخوام بنویسم. شاید از دو سه روز بعد از آخرین پستم. خیلی تنبل شدم. دیگه زیاد اینجا نیومدم. اولاش سرم شلوغ بود و بعد هم که خلوت شد بازم نیومدم. نمیدونم چم شده. تنبل شدم اساسی.

توی جواب کامنت ها نوشتم که مامان اینا اومدن. خیلی خوشحالم از اومدنشون. دوست دارم همیشه پیشم بمونن. اما خب نمیشه. توی فرودگاه کلی مامان و خواهری رو بغل کردم و گریه کردم. الان هم روزای خیلی خوبی رو دارم با بودنشون.

دوست دارم الان، همین جا، از "اون" بنویسم. از "اون" که این روزها بدجوری سردرگم و کلافه شدم از بودنش. به طرز باور نکردنی ای مهربون شده با من. مثل روزهای اول. البته به قول خودش اون موقع از روی تازگی بود، الان از روی شناخت و علاقه ست... یه کم از حرفها و کاراش بگم: بهارم، عشقم، قلب من... یه دونه اس ام اس بدون این حرفها به من نمیزنه. همش حالمو میپرسه و هر لحظه که درس بهش اجازه بده میاد منو میبینه. بهم زل میزنه میگه بهار، آخه تو چرا انقدر خوشگلی؟!!!!... خلاصه از این حرفها... یه بار ازش پرسیدم چرا دوباره داری بهم محبت میکنی؟ گفت: "دیدم بدون تو نمیتونم. فکر میکردم وقتی خونوادم رو دارم دیگه به کسی احتیاج ندارم، اما دیدم اگه تو نباشی همیشه تو زندگیم کمت دارم. همیشه نبودنت رو احساس میکنم"... گفتم: "تو که الان شرایط ازدواج رو نداری. منم که دنبال کارامم که برم پیش مامان اینا. پس میخوای چیکار کنی؟"... نمیدونست چی بگه اما نا امید هم نبود. فکر میکرد من دیگه برای خودشم. اما نمیدونست چه طوری.

راستش منم خیلی گیج شدم. اولاش محبتش برام عجیب بود. اما الان احساس میکنم همون عشق سه سال پیشم رو دارم. که خیلی هم بهتر شده. پخته تر و عاقل تر. بدون هیچ لجبازی و بچه بازی... اما نمیدونم باید چیکار کنم. یعنی راستش هیچی هم دست من نیست. نمیدونم چی پیش میاد. و برای همین نگرانم... فکرم خیلی مشغوله. خیلی زیاد.

الان دیگه گوش برای درد دل کردن دارم... شونه برای گریه کردن دارم... یه آغوش گرم برای آروم گرفتن... یه دل مهربون که در جواب غرغر های من فقط میگه "الهی قربونت برم خودتو ناراحت نکن فدات شم"... و از همه مهم تر همه ی اینها رو از کسی دارم که عاشقشم... خدایا شکرت. کمکم کن از این بلاتکلیفی در بیام. من دیگه تحمل دوری هیچکس رو ندارم. نه مامان... نه خواهری... نه بابا... نه "اون"...

پ.ن: خیلی در هم نوشتم. اصلا نتونستم توضیح بدم الان دغدغه ی اصلی من چیه.

/ 47 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
Persian Friends

دوست داشتن هم یک شرط مکمل در زندگی هر انسانی هست! یکی که دوستش داری دوست داشته باشه! دوستش داری در هر شرایطی...

حباب

بهار برات خیلی خوشحالم اینبار آروم و پخته عمل کن[گل]

صبا

سلام بهاری جونم. مرسی که به یادمی عزیزم. واسم خیلی دعا کن. خیلی دلم می خواد ارشد قبول بشم... یعنی میشه؟

سیاوش

یه خبری بهم بده[گل]

داداشی

همه چی دست خداست! ..................................................... فقط یک سلام![ماچ]وای روزه ام![گل] چقدر آب خوردم[قهقهه] از موقع ترک سیگار فقط آب! نه هیچ چی دیگه[خنده] غذا می خورم![قهقهه] زندگی می کنم با آنچه هست! و هستم شکر خدا[گل] خوابم میاد[قلب][خداحافظ]

خانوم سرمایی

خوبی؟ [قلب]

بانوی باران

ممنونم از دلگرمی هات تازشم اینا به کنار من گودریمو میخوام[گریه][خنده] منه دیوونه رو میبینی؟

Persian Friends

مداد رنگی ها مشغول بودند بجز مداد سفید؛هیچکس به او کار نمیداد ،همه میگفتند تو به هیچ دردی نمی خوری ؛یک شب که مداد رنگی ها تو سیاهی شب گم ده بودند ،مداد سفید تا صبح کار کرد و ماه کشید ؛مهتاب کشید؛و انقدر ستاره کشید که کوچک و کوچک تر شد...صبح توی جعبه مداد رنگی جای خالی او با هیچ رنگی بر نشد!

داداشی

وقتی سر سفره ات چیزی نباشه کی می دونه دوست داشتن چیه! معنی ندارد برایشان! حالا تو دوستش داشته باشی... وقتی سفره ات رنگین باشه! همه دوست دارند! حتی اگر انسان نباشی! انشا... سفره ات پر نعمت! و هم نشین ات انسان باشد! این ماه را برای همین گذاشتن ماه فطرت! و برایش عید می گیریم! ماه رمضان گرامی!