دلتنگم

امشب شب آرومی بود. پیش "اون" بودم. نمیدونم احساسم رو چه جوری بنویسم. خیلی دوسش دارم. احساس آرامش میکنم وقتی باهاشم. همینجوری که سرمو گذاشته بودم روی شونه ش بهش گفتم دوسم داری؟ گفت خیلی، از بس که خوبی...

از بس که خودت خوبی عزیزم... بهش گفتم چه جوری میتونی فکر کنی من از پیشت برم؟ گونه مو بوسید و گفت منم میام پیشت عزیزم... گفتم من نمیتونم، سخته. واقعا نمیتونم این همه ازت دور باشم. دستشو کشید روی سرمو گفت میتونی عزیزم. باید بری...

دلم گرفت. خیلی. فکر اینکه قراره خیلی ازش دور بشم دیوونم میکنه. سرم هنوز روی شونه ش بود. داشتم گریه میکردم ولی اون نمیدید. سرمو بلند کردم و رومو برگردوندم... گفت بهار... داری گریه میکنی؟ فقط نگاهش کردم. اشکامو پاک کرد و گفت دیوونه گریه نکن، فدات بشم من، گریه نکن... لبخند زدم، فقط برای دلخوشیش... صورتمو بوسید و با خوشحالی گفت: خندید...

شب آرومی بود اما پر از دلتنگی... یادم باشه یه اسمس بزنم و برای مهربونیهاش ازش تشکر کنم.

/ 14 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فهیمه

واقعا کنار عزیزت بودن خیلی قشنگه... منم درد دوری و دارم میکشم.. متنتو که خوندم یاد لحظه لحظه های خودم افتادم... مرسی خیلی زیبا نوشته بودی.. ایشا... هیشه کنار هم بمونید در اوج خوشبختی

مهدی.ن.خ.

سلام[گل] خیلی خوبه که خوشحالی و داره بهت خوش میگذره. [دست]

سیاوش

ممنون از نظرت دوست خوبم [گل]

amir

تحمل دوریش ساده تر از اونیه که بنظر میرسه

بهزاد

سلام خواهر گلم . مطلب نمی نویسی [افسوس]

مهدی.ن.خ.

سلام این پستت بوی خوشحالی میداد , حداقل برای من که اینطوری بود. برا همین نوشتم که ... در اصل منظورم این بود که خوبه که حداقل تو همون لحظات محدود با هم بودن خوشحالی. بنظر من ادم وقتی کنار عزیزشه احساس خوشحالی میکنه حداقل فقط تو همون لحظات. موفق باشی و شاد[گل]

شادی

سلام بهار جون امیدوارم این لحظات خوب بازم تکرار بشه ولی بدون دلتنگی...[ماچ][گل]