بدون عنوان 14

همانطور که سرم را روی شانه اش گذاشته بودم و داشتم بستنی میخوردم با خودم فکر کردم که من چقدر به یک شانه ی امن نیاز داشتم و چقدر خوب است که "او" اینجاست. اینکه آیا "او" همان کسی است که باید باشد یا نه را نمیدانم. حضورش را دوست دارم و همین بس است.

چقدر امروز با هم خندیدیم. چقدر از ته دل خندیدم، قهقهه زدم و چقدر خوب بود! انرژی ای گرفتم که نگو!

آخر سر هم کمی از دستش ناراحت شدم. مقصر خودش بود. اصلا به حرفم گوش نمیکرد. من هم عصبانی شدم. پشیمان هم نیستم!

داشتم از خدا دور میشدم. الان هم مطمئن نیستم نزدیک شده باشم ولی حداقل سعی میکنم به روند دور شدنم ادامه ندهم. امروز دلم گرفته بود. توی ماشین، به جای آهنگ، دعای کمیل گوش دادم. دلم سبک شد. کمی!

میترسم! به طور باورنکردنی ای از آینده ام میترسم. از انتخابم مطمئن نیستم. مطمئنم نمیکند. هیچ تصویر روشنی از آینده پیش رویم نیست. حس بدیست. سردرگمی عجیبیست. نگرانم... بیقرارم... بیقرار.

/ 2 نظر / 4 بازدید
احسان

تا به حال یاد ندارم که جز در حال زندگی کرده باشم، بر گذشته غم مخور، نگران آینده نیز نباش، در حال زندگی کن چون جز حال چیزی وجود ندارد عزیز :)

شادی

بهار جان گاهی وقتا اینکه هیچ کاری انجام ندیم بهترین کاره بعضی وقتا ((هرچه پیش آید خوش آید))[لبخند]