پراکنده های ذهنم

سلام...

دستم کبود شده، اندازه ی یک دایره به شعاع دو سانتی متر(!!).هر بار که وضو می گیرم جیغم در می آید.

خسته شده ام...

 خسته شده ام از اینکه همه ش نمازهایم قضا می شود.

خسته شده ام از اینکه اینقدر محبت کنم و تو وقتی جلویم ایستاده ای حس مجسمه بودن را به من بدهی.اصلا مرا می بینی؟!

خسته شده ام از اینکه غذا درست کنم،بخورم.و دوباره فردا....

امروز رفتم خرید.نه برای خودم.برای خانه که از من واجب تر است!!

هنوز دلم باران میخواهد و هنوز باران دلش مرا نخواسته ناراحت 

دلم نه برای درس،نه برای دانشگاه تنگ نشده.بچه ها را اما، دوست دارم ببینم دوباره.

امروز توی ماشین خیلی آرام نشسته بودی.سر به سرم هم نمیگذاشتی.من هم مثل همیشه فقط می خندیدم.از آن خنده هایی که وقتی ناراحت بودم نمی گذاشت تو بفهمی حسم را.

یک حس خیلی بد جدیدا پیدا کرده ام: خیلی حسود شده ام! مثلا اصلا نمیتوانم تحمل کنم کسی از من زیباتر باشد.اگر هم به نظرم زیبا بیاید آنقدر نگاهش میکنم تا یک نقص توی صورتش پیدا کنم و نفس راحتی بکشم از آرامش! به من میگویند زیبا هستم اما قبلا جنبه اش را داشتم که الان دیگر ندارم!!! به خدا نمیخواهم از خودم تعریف کنم.چه ارزشی دارد این زیبایی وقتی که دیگر برای تو نیست.

/ 4 نظر / 4 بازدید
ارزو

امید تنها شزط برای ادامه زندگی است . با همه سختی ها. موفق باشید

حوای تو

بي تو انديشيده‌ام كمتر به خيلي چيزها مي‌شوم بي‌اعتنا ديگر به خيلي چيزها تا چه پيش آيد براي من نمي‌دانم هنوز دوري از تو مي‌شود منجر به خيلي چيزها غير معمولي است رفتار من و شك كرده است ـ چند روزي مي‌شود ـ مادر به خيلي چيزها عكس‌هايت، نامه‌هايت، خاطرات كهنه‌ات مي‌زنند اينجا به روحم ضربه خيلي چيزها هيچ حرفي نيست دارم كم‌كم عادت مي‌كنم من به اين افكار ضجرآور، به خيلي چيزها مي‌روم هر چند بعد از تو برايم هيچ چيز ... بعد من اما تو راحت‌تر به خيلي چيزها

یواشکی

سلام داداشی... ممنون که بهم سر زدی[لبخند]