امشب... درد دل

با خودم قرار گذاشته بودم دیگه از چیزایی که ناراحتم میکنه توی وبلاگم ننویسم. اما امروز میخوام این قول رو بشکنم. چون دلم گرفته. چون تنها جایی که برای درد دل دارم اینجاست.

امشب مامان رفتن. بیشتر از یک ساعته که رفتن. تا یک سال دیگه برنمیگردن. خیلی خیلی دلتنگم. بابا رفتن مامان رو برسونن فرودگاه و فقط خدا میدونه وقتی که تنها شدم چقدر دلم گرفت. انگار در و دیوار خونه روی قفسه ی سینم فشار میاورد و نمیذاشت نفس بکشم. خیلی با خودم صحبت کردم که این لوس بازیا چیه دختر، تو بزرگ شدی دیگه، زندگی همینه و از این حرفها. تونستم به احساساتم غلبه کنم و بغضمو قورت بدم و گریه نکنم. گوشی رو برداشتم و شماره ی "اون" رو گرفتم که یه کم با صداش آروم بشم. گوشی رو که برداشت فهمیدم بیرونه. امروز همش بیرون بود. چون چند تا مهمون داره و چند روزه همش میبردشون این ور و اون ور. یه سلام و احوالپرسی خیلی معمولی کرد و گفت سفر مامان به سلامت باشه. اصلا هم از حال من نپرسید که ببینه دلتنگم، دارم میمیرم یا اصلا چه مرگمه که بهش زنگ زدم... خواهرم که چند هفته پیش رفته بود همون شب با "اون" رفتم بیرون و کلی تو ماشینش گریه کردم. یعنی الان میدونست که من میتونم چقدر دلتنگ باشم.

دیدم دیگه حرفی باهاش ندارم گفتم فردا ساعت چند بریم کتابخونه؟ (یه مدته با هم میریم کتابخونه درس میخونیم). گفت من شاید نتونم فردا بیام. گفتم چرا؟؟؟ گفت کار دارم نمیتونم بیام. گفتم خب چرا زودتر به من نگفتی حداقل میرفتم خونه ی خالم... یعنی من همه ی امیدم به این بود که فردا خونه نیستم جای خالی مامان رو ببینم. میدونه من بدون خودش کتابخونه نمیرم... اما اصلا به فکر من نیست که حداقل این چند روز حواس منو پرت کنه که به تنهاییم فکر نکنم.

خیلی دلم گرفته. بعد از اینکه تلفن رو قطع کردم دیگه نتونستم جلوی اشکامو بگیرم. منو باش دلمو به کی خوش کرده بودم که تنهاییمو باهاش پر کنم. الانم فقط از این ناراحتم که انقدر دیر به من گفت فردا نمیاد. احساس میکنم وقتم اونقدر براش ارزش نداشته. خودم که هیچی...

فقط یه درد دل بود. شاید فردا یادم بره اینجا چی نوشتم. شایدم نه!

/ 14 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
Persian Friends

بهترین فلیم های ایرانی و خارجی از نظر شما! ................................ بیست و یک شهریور روز ملی سینما

داداشي

خيلي چيزها تا وقتي از دستشان ندهي قدرش رو نمي داني! خصوصا عمرت...

داداشي

از خدا مي خواهم آدم مناسب با خواسته هاي واقعي خودت پيدا كني! خدا اينطوري كنارت هست تا...[قلب][لبخند]

شادی

جای مامان سبز بهار جونم می دونی مردا اینجورین دیگه،تو یه لحظه فقط می تونن رو یه مسئله تمرکز کنن، الان تمرکز اون رو مهموناشه، احتمالا اصلا به ذهنش خطور هم نکرده که ممکنه تو دلتنگ باشی، تقصیر اونم نیستا، تقصیر کروموزوم هاشه[چشمک]. مهموناش که برن حالش دوباهر خوب میشه، سخت نگیر دوستم[ماچ]

یاسمن

عزیزم شادی راست می گه. مردا نمی تونن به دو تا چیز هم زمان فکر کنن. مغزشون هنگ می کنه [لبخند] این اصلا به فکرشم خطور نکرده که تو بهش احتیاج داری. به دل نگیر. حالا که رابطه تون بزنم به تخته بهتر شده سعی کن سخت نگیری عزیزم. جای مامانتم خالی نباشه. من می دونم چی می کشی.........

مجتبی

سلام به بهار عزیز وقتی نوشتی که مادرت رفت یاده رفتن مادرم افتادم و شب بعد از رفتنش که چقدر و چقدر تلخ بود و من آن شب و شبهای بعد هم آرزوی رفتن داشتم . مرحوم حسین پناهی خیلی قشنگ میگه : به بهشت نخواهم رفت اگر مادرم آنجا نباشد

مجتبی

امیدوارم که حالتون زودی بهتر بشه . [گل]

داداشي

روز يكشنبه 20 شهريور مجلس عروس اش هست! تو كارتش باز مثل هميشه يك جمله با غرور نوشته... بعدا شايد برايت نوشتم! مثل رفتارش... خير باشه... تا حالا كه همه ميگن خدا اونها رو براي هم آفريده! عاقل هست!!! خدا روشكر! به گفته خودش ستاره درخشاني كه منتظرش بودم درخشان تر از هر ستاره اي...كه انتخابش كردم... من دوست دارم باشم چون اين يعني احترام!

پریناز

جای مامان خالی نباشه عزیزم[بغل] میدونم سخته عزیزم. انشاالله میبینیشون دوباره زودتر[لبخند] الان بهتری عزیزم؟[ماچ]