یادداشت های من از راه دور 6

مجبور که نیستم حتما یه چیزی بنویسم! یک ساعته این صفحه ی سفید پرشین بلاگ رو گذاشتم جلوم و دارم نگاش میکنم. خب بهار اگه مطلبی نداری نیا اینجا.

من هنوز مسافرتم. به نظرم یکی از بهترین قسمتهای این مسافرت استفاده از اینترنت فوق العاده عالیشه. امروز کلی فیلم دانلود کردم. خوشحالم لبخند

خیلی دوست دارم از مسافرتم بگمو تعریف کنم کجاها رفتم. اما اینجا احساس امنیت نمیکنم. شاید یه پست رمزی نوشتم. رمزی نوشتنم دوست ندارم. پس شاید اصلا ننویسم!

دیگه هم اینکه... دلم برای خونمون تنگ شده. برای حال و هوای عید که توی خیابوناست. ماهی های کوچولو که هیچوقت هم نمیخریدم چون دوست ندارم مردنشونو ببینم... برای سبزه های بامزه ای که هر سال یه مدل جدید توشون میدیدم... برای همه چیزه عید که امسال هیچکدومشونو ندارم... از همه مهم تر باز هم امسال موقع عید پیش خونوادم نیستم...

چند روزه دیگه عیده؟ بذار بشمارم... یازده روز... خوبه. اینم مثل بقیه ش میگذره...

تولدش نزدیکه. امسال هم نیستم... مهم نیست. مثل خیلی از موقع هایی که پیشش نبودم و پیشم هم نبود. اصولا ما خیلی از لحظه های حساس زندگی پیش هم نبودیم!

بگذریم... بازم میام. فعلا.

/ 2 نظر / 3 بازدید
بانوے بارانــــ

عزیز دلمی گاهی اینطوری میشه ادم اما خوب حتما بنویس اگر امنیت نداری خوب ی جا دیگه بنویس گلی مجبور نیستی حتما اینجا بنویسی اما بنویس انشالله خیلی زود خانوادتو ببینی عزیزکم حس تلخت رو درک میکنم کاش اینطور نبود شایدم اینطوری بهتره[ماچ]

شادی

می بینم که هنوز مسافرت تشریف دارینو، دارین خوش می گذرونین[چشمک]. عزیزم به جای منم از اینترنت پر سرعت لذت ببر. بهار کم کم دارم کنجکاو می شم ببینم کجا رفتی جا خوش کردی، دیگه خیال برگشتنم نداری[چشمک]. خودتو به خاطر اینکه تولدش پیشش نیستی ناراحت نکن، این مناسبتا واسه مردا اونقد که واسه ما مهمه، اهمیت نداره، انشالله به زودی بر می گردیو می بینیش[لبخند] مراقب خودت باشو تا می تونی خوش بگذرون[ماچ]