18 شهریور 91

سلام.

نمیدونم از چی بنویسم اما دلم برای نوشتن توی این خونه ی کوچولو تنگ شده بود. نمیدونم از تنبلیه که کم مینویسم یا از اینکه چیزی عوض نشده.

همه چیز خوبه. یعنی مثل همیشه ست. گاهی وقتها شادم گاهی وقتها دلم میگیره، دلم تنگ میشه. مثل خیلیها. شاید هم مثل همه. دیگه یاد گرفتم توقع زیادی از زندگی نداشته باشم. نه اینکه باعث بشه آرزوهام کوچیک بشه. فقط باعث میشه توقع نداشته باشم چیزی از آسمون برام برسه. یا اگه چیزی باب میلم نبود، به زمین و زمان شکایت نکنم.

احتمالا ده روز دیگه میرم مسافرت. جایی که خیلی دلتنگشم. امیدوارم همونطور که فکر میکنم بهم خوش بگذره.

یه سوال: شده گاهی اوقات خیلی احساس تنهایی کنید؟ حتی دور و برتون هم کسایی باشن ولی حس کنید تنهایید. حس کنید دوست دارید برید با یکی قدم بزنید و باهاش حرف بزنید... اما اون لحظه کسی نباشه... چیکار میکنید؟ اگه این حالت براتون زیاد پیش بیاد چیکار میکنید که افسرده نشید؟ دوست دارم بدونم.

برای خدا: دلم برات تنگ شده!

/ 6 نظر / 5 بازدید
حباب

سلاممم بهار خوبی امیدوارم سفری که در پیش داری بخیر باشه و خوش بگذره ... با خدا قدم بزن هرگز تنهات نمیذاره دلت اروم میشه

شادي

سلام بهاري جونممممممم خيلي خوشحال شدم از نوشتنت. آره بهار منم اين حسو دارم. فكر مي كنم همه يه وقتايي احساس تنهايي مي كنن. من خودم اينجور مواقع سعي مي كنم سر خودمو گرم كنم، با كارو درس و يه كم هم تفريح، اما اين حسه زمان داره. تا دورش تموم نشه هر كاري هم بكني دست از سرت بر نمي داره. اميدوارم واسه تو دورش طولاني نباشه عزيزم[ماچ] سفرخوش بگذرهههههههههه كلي[قلب]

لیلی

سلام عزیزم.امیدوارم بهت خوش بگذره[گل][قلب]

دکمه

من وقتی احساس تنهایی میکنم یا میرم تو اینترنت دنبال چیزایی که دوست دارم و روحیه مو عوض میکنه. یا با یکی که برام قابل اعتماده حرف میزنم. [لبخند]

دکمه

بله حستون درست گفته ![لبخند]

شادی

سلام حال بهار خانم تنبل و دوست داشتنی ما چطوره؟؟؟؟؟؟؟؟[ماچ]