...پاییز که می شود

پاییز که می شود، بیقرار می شوم... بیقرار قطره های باران. بیقرار تو، که با هم زیر باران قدم می زدیم. تو می خواستی برویم پارک، روی نیمکت بنشینیم و نگاهم کنی. می گفتی :" سیر نمی شوم از نگاه کردنت، از بس که زیبایی!"... من اما، از هر ده بار که می گفتی یک بارش را با تو می آمدم. می گفتم خیس می شویم زیر باران.

الان، دلتنگ همان لحظه های نمناک بارانی ام. که با تو روی نیمکت بنشینم. خیس شویم از باران و حالا فقط من نگاهت کنم... انقدر که سیر شوم از چشمانت... که می دانم نمی شوم!

آه... چقدر دلتنگم... چقدر حجم دلتنگی ام بزرگ است. آنقدر که هیچ جا، جا نمی شود. حتی در دلم.

/ 12 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حوای تو

شب پاییزی تنها به نام،بلند و دیرگذر است ما هنوز گرم تماشای یکدیگریم و سپیده سر زده است

آقا حامد

سلام، اون پست اختصاصی که بودا، همه مطالب همونا بودن. البته نمیدونم کافی بود ؟ بدرد خورد یا نه؟[سوال] فقط میدونم که همش همونا بودن دیگه. ضمنن من دیگه نمینوسم میتونی بیای و آخرین پستمو ببینی[لبخند] خدافظ[خداحافظ]

حبیب

سلام دوست عزیز طی این نظر شما به یک بازی وبلاگی دعوت شده اید که دارای جایزه میباشد منتظر شرکت شما دوست عزیز هستم حبیب

حبیب

سلام دوست عزیز طی این نظر شما به یک بازی وبلاگی دعوت شده اید که دارای جایزه میباشد منتظر شرکت شما دوست عزیز هستم حبیب

آقا حامد

سلام، فقط برا شما مطالبو گذاشتم. موفق باشید.[لبخند]

حوای تو

سهم من عاشقی و عشق نبود ای مردم سهم من قلب کسی بود که اوطغیان کرد... قرن ما قرن عجیبی ایست مواظب باشید خنده ی کوچک او...در دل من طوفان کرد!

حوای تو

دیشب وقتی با بوی دلتنگی هایم آمدی ماه هم مثل من هول کرده بود! چهره اش را دیدی؟! زرد زرد بود... هیچ نگفتی باران نگاهت را بر چشمانم باریدی نپرسیدی از حالم می خواستم بگویم... می خواستم از انتظار تو بگویم... که چه زجری بود اما این دلم صدایش در نمی آمد لالمونی گرفته بود!! دیدمت که می روی دوباره خواستم فریاد بزنم نه!! انتظار دوباره نه!! وقتی از خواب پریدم بالشم بوی دلتنگی می داد دوباره کی برمی گردی؟!

بهار

سلام... مرسی از کامنت... اومدم اینجا چندتا از پستاتو خوندم... قشنگ بودن و جالب اینکه هم اسمیم...

ارزو

سلام خانم مهندس شاد و موفق باشی کجا میخوای فوق بخونی شاید امریکا ؟؟