...وای باران باران

سلام...

پنجره ی اتاقم رو باز کردم.زیرش نشستم و دارم مینویسم.هوا فوق العاده است بغل

بالاخره بارون بارید و چه هوایی میشه بعد از بارون.حیف که کسی نیست.وگرنه دوست داشتم برم بیرون قدم بزنم.

ذهنم پره از فکرهای مختلف.امروز داشتم فکر میکردم چرا من انقدر خودمو از نظر روحی به یکی وابسته کردم؟؟؟ یعنی واقعا نمیتونم آگاهانه بهش فکر نکنم؟... نمیتونم نداریم. باید بتونم.

امروز رفتم بیرون.دلم خرید کردن میخواد.یه عالمه چیز هست که میخوام بخرم.اما امروز فقط چند تا چیز کوچولو خریدم.حوصله ی گشتن توی مغازه ها رو نداشتم...فردا شاید رفتم.

این سردرد نمیذاره من چیزی بنویسم....

"...وای باران، باران

شیشه ی پنجره را باران شست

از دل من اما،

چه کسی یاد تو را خواهد شست؟"

/ 9 نظر / 9 بازدید
بهار

سلام ..واقعا حال وهوای بارون پائیز خیلی دوست داشتنی ..

حوای تو

بر سکوی زمین و چتر آسمان ایستاده‌ای رویت این‌جا و رویت آن‌جا این‌جا در آن‌جا و آن‌جا در این‌جا گم‌شده‌است تو نگین کدام خیال از کدام بیدارخواب‌هایی؟

hoora

منم بارون می خواد و قدم زدن .... مرسی که اومدی پیشم یه نظر سنجی گذاشتم میای نظرت رو بگی ؟

hoora

منظورم این بود : منم دلم بارون می خواد ...[نیشخند]

آدم وحوا

سلام خانم مهندس ... بارون ... بارون ... خش برگ ها ... بارون ... و قدم زدن ....

آدم وحوا

به سریع ترین سرعت ممکنه لینک شدی .... ممنون ..

ماهی

این پست و دوست دارم