بدون عنوان 2

یه لیوان بزرگ چای...

یه تیکه کیک کنارش...

روی تخت لم دادم...

کتاب مفاتیح دستمه...

جوشن کبیر بازه...

اسمس میاد "برام دعا کن"...

براش دعا میکنم...

برای خودم هم...

خدا داره گوش میده...

گیجم...میخونم...دعا میکنم...

/ 12 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حوای تو

روزگاری کوه ها را به هم وصل می کردی آدم ها را قلب ها را اما حالا... آه ای پل شکسته! حالا دیگر فقط ابرها می توانند از روی تو بگذرند

مهسا

سلام بهار جان چه خبر از زندگی؟؟؟ امیدوارم موفق و موید باشی...[گل]

آقای حامد

السلام علیک یا بهار زندگی( البته جسارت نشه) [خوشمزه] نیدونم چرا ولی همین الان امیدوار شدم دوباره سری به ما یزنین و با نظرات دلنشینتون، مارو یاری کنید.[شرمنده] ضمنن وبلاگ خوبی داریا!!!![چشمک]

حوای تو

سلام بهار عزیزم خوبی آیا؟ حالت رو به راهه؟

حوای تو

به عشق پاک تو سوگند می خورم آری که بی تو می گذرد لحظه ها به دشواری چقدر خسته و بی روح و زرد می گذرند به پیش چشم من این روزهای تکراری ببین چگونه زمین گیر گشته ام بی تو ز بس می وزد از هر طرف گرفتاری اسیر تیره شب بی پناهی و دردم بدون تو منم و این کویر بیزار ی بیا مرا به نسیم تبسمی دریاب تویی که از گل و عطر بهار سرشاری تمام باغ دلم پر شکوفه خواهد شد اگر که سبز نگاهت مرا کند یاری تو شاه بیت غزلهای ناب من هستی و صادقانه بگویم قسم به چشمانت هنوز هم به امید تو زنده ام اری

باران

سلام خوبی؟ من آپم. سر نمی زنی؟[پلک] منتظرما[ناراحت]

مهسا

خدارو شکر منم خوبم. آپم بهار جان و منتظر حضور گرم و پر مهرت.[گل]