...خدایا

تقریبا سه نصفه شبه.خواستم برم بخوابم دیدم دلم خیلی گرفته بهتره چند خط اینجا بنویسم بعد برم...الان داشتم با خواهرم چت میکردم.چقدر دلم براش تنگ شده،برای شوخیهاش،برای درد دلهاش،برای خود خودش که هروقت باهاش حرف میزدم همه ی غم و غصه هام یادم میرفت.برای اینکه به خاطر کارای بچه گونش دعواش کنم و خودش خوب بفهمه که چقدر عاشقشم و فقط دلم میخواد اشتباه نکنه... یه ذره دیگه ادامه بدم اشکم در میاد...

خیلی ازم دوره...چه کنم با این دلتنگی؟خدایا همه ی دوست داشتنی هامو در پناه خودت نگه دار.

/ 8 نظر / 3 بازدید
مسافر

امیدوارم دیگه هیچوقت اینجوری نشی!!!!

باران

سر خود بالا کن / به بلندا بنگر / به بلندای عظیم / به افق های پر از نور امید / و خودت خواهی دید / و خودت خواهی یافت....خانه دوست کجاست....[گل]

باران

سلام بهار جان ممنون که اومدی[قلب]. نه این شعر از خودم نیست. منو چی به این شعرها[خجالت]

مهری روحی

فاصله ام با تو... یک پلک بر هم زدن است! آغوشت را بگشا!

مسافر

بدک نیستم!!! طبق معمول فکر درد دارم!!!