سلام خدای مهربون

امروز داشتم دفترهای خاطرات قدیمیمو میخوندم.از یه مطلب که 3 تیر سال 84 نوشته بودم خوشم اومد(چه خود شیفته!!!) اینجا مینویسمش:

""سلام.بعد از یه مدت نوشتن آدم احساس میکنه که چقدر خوبه یه نامه هم برای خدا بنویسه.این هم نامه ی من به خدا:

سلام.اگه منو قبول کنی میخوام یه کم باهات حرف بزنم.ممنونم از اینکه میخوای به همه ی حرفهام گوش بدی.اول از همه اینکه مرسی که اینقدر خوبی.دوستت دارم.تو برای من نَفْس دوست داشتنی.چقدر خوبه که من تو رو دارم.و چقدر خوبه که تو یعنی تمام خوبی های همه جا.همیشه کمک های قشنگت بهم میرسه.بابت همشون ممنون.این بار رو بدون خواهش اومدم پیشت.فقط برای تشکر اومدم.تو همیشه ماندنی هستی و آدم وقتی یه همیشه ماندنی داشته باشه احساس ابدیت بهش دست میده.

چه احساسی داری وقتی میبینی مال همه ی دنیا هستی و همه ی دنیا هم مال خودته؟ چه احساسی داری وقتی میبینی همه دوستت دارن؟چه حسی بهت دست میده وقتی اینقدر خوبی میکنی؟

راستی کاش یه کم از صبر و تحملت رو من داشتم.ولی همینشم خوبه."هرچه از دوست رسد نیکوست". دیروز داشتم بهت فکر میکردم.امروز بهت فکر میکنم و برات نامه مینویسم.مطمینا‟ تو فردا هم به فکر من میآی.ولی تو تنها چیزی هستی که باز هم با این همه فکر کردن نمیتونم بشناسمش.

تو خدایی!!این خدا بودنتو دوست داری؟!! هیچ وقت نمیخواستی جای ما آدما باشی؟ حتی آدمای خوب. شاید بگی نه.چون به آدمای خوب همیشه ظلم میشه.آدمای بد چقدر تورو اذیت میکنن؟اگه میتونستی بگی خوب بود.شاید من میتونستم یه کم از بدی هام رو کم کنم.

اصلا‟ تو خوشحال میشی وقتی من باهات حرف میزنم؟ یا اصلا‟ ناراحت میشی وقتی یه لحظه از فکرت میام بیرون؟آخه چرا تو با ما مثل خود ماها حرف نمیزنی؟!!

هیچ قشنگی ای نیست که تو توی اون نباشی... دیگه وقتتو نمیگیرم.با اینکه میدونم چیزی به اسم وقت گرفتن و دیدن و حس کردن و حرف زدن و ... برای تو وجود نداره.ولی میخواستم بیشتر بتونم لمست کنم که با این کلمه ها باهات حرف زدم.

تا دیدار آسمانی ات ، بدرود.""

/ 3 نظر / 4 بازدید
زندگی 2

این برای من تجربه هست در شناخت خودم و زندگی. تمام یادداشت ها رو از بین نوشته های این دو سال انتخاب می کنم.و باز هم فکر می کنم که درست باشد. هر روز نوشتم و از زمانی که درباره او ننوشتم به خودم توجه کردم.شروع بهتر شدن ام بود. و بخاطر کارم احساساتی هستم. بهت گفتم. همیشه اینطوری بود از زمانی که هم سن شما بودم. تمام آدمهای زندگی خودم رو دوست دارم چون انتخاب خودم بود.و برایم خیلی ارزش دارد انتخاب خودم. و حالا: اگر تمام موهایم سفید شود. حاضر نیستم با کسی که این خصلت عاقل بودن رو نداشته باشه زندگی کنم.حتی اگر بمیرم. من هم مثل شما خدا می دونه رابطه ام برای ازدواج بوده و هست. موفق باشی