بدون عنوان 48

سلام...

با اینکه حوصله ی نوشتن هیچ چیزی رو ندارم اما گفتم بیام اینجا چند خط بنویسم. دلیل حوصله نداشتنم رو حتی خودم هم نمیدونم. احساس میکنم توی یه هزارتو گیر افتادم. حس سردرگمی بدی دارم.

چند روز پیش رفتم همون مسافرتی که قرار بود برم. همون مسافرتی که اونم قرار بود بیاد. اومد. نمیتونم بگم صد در صد خوشحال بودم از اومدنش! با قطار رفتیم. این مسافرت با بچه های دانشگاه بود و بچه ها هم از شهرهای مختلف بودن. ما که از تهران بودیم با هم بلیط قطار گرفته بودیم. خوشبختانه بعضی از همسفرهامون اصلا از جریان دوستی من و "اون" خبر نداشتن. برای همین من خیلی راحت میتونستم مثل یه غریبه باهاش برخورد کنم. غریبه که نه، حداقل باهاش صمیمی نشم. اما خب هنوز روی بعضی از کاراش حساسم نمیدونم چرا. باورتون میشه بعضی وقتها بهش تذکر هم میدادم؟!!! من کی میخوام آدم بشم نمیدونم.

مسافرت خوبی بود... هرچی میخوام از مسافرتم بنویسم، به آخر جمله نرسیده پاکش میکنم. نمیدونم چرا احساس راحتی نمیکنم اینجا. الان نیم ساعته میخوام یه جمله بنویسم اما همش پاکش میکنم.

قبل از اینکه "اونو" ببینم خیلی خوشحال بودم که بعد از یه مدت قراره ببینمش. اما وقتی دیدمش، وقتی که دیدم مثل قبل با عشق نگاهم نمیکنه، اون حس خوشحالیم از بین رفت. مخصوصا وقتی میدیدم خیلی خوشحاله و اصلا این قطع رابطه روش تاثیری نذاشته... کل مسافرت هر وقت آهنگ میذاشتیم "اون" داشت میرقصید. ناراحت نبودم از خوشحالیش، اما دلم برای خودم میسوخت. برای حسی که هنوز دارم و نباید داشته باشم... موقع برگشتن بهش گفتم خیلی اخلاقت عوض شده. گفت: "آره میدونم، برای اینکه شرایط بدمو بتونم تحمل کنم زدم به بیخیالی، میخوام شاد باشم و هیچی برام مهم نباشه"... گفتم تو همونطوری خوب بودی. اشک تو چشمام جمع شده بود و دیگه نتونستم حرفی بزنم. نمیدونم چرا هنوز روش حساسم... نمیدونم چرا هنوز میگه دوستم داره. من اصلا نمیدونم باید چه حسی بهش داشته باشم. دیروز با "اون" و بچه ها رفته بودیم کوه. همش مواظب بود من جاهای خطرناک نرم. نیفتم. خوب غذا بخورم و هزار تا چیز دیگه... من واقعا نمیدونم باید چیکار کنم.

خیلی گیجم. کاش این پست از هر دری سخنی رو نمینوشتم. ذهنم انقدر آشفته ست که نمیتونم به هیچ جهتی هدایتش کنم. سر نماز نمیدونم چه دعایی باید بکنم. دیگه نمیدونم چی خوبه چی بده...

 حوصله ندارم ادامه بدم.

/ 10 نظر / 10 بازدید
مریم

اگر واقعا دوستت داره از دستش نده! من که هی شک کردم و هی شک کردم که رفت! اینکه راحتم میکنه اینه که هیچوقت دوستم نداشته و خیالات محض من بوده. اما شما...

یاسمن

بهار جانم این حست خیلی طبیعیه عزیزم. بالاخره یه مدت خیلی زیاد با هم بودین. طبیعیه که هنوز روش حساس باشی. ولی من از روی تجربه شخصی خودم می گم اگه واقعا و از ته دل می خوای از این آدم بگذری باید نهایت تلاشتو بکنی که نبینیش. تا وقتی می بینیش همین آش و همین کاسه. می دونم سخته و خیلی دوست مشترک دارین ولی بازم سعی کن محدودش کنی. بعد هم سعی کن یه سرگرمی واسه خودت ایجاد کنی. شروع کن یه زبون جدید یا یه رقص جدید یاد گرفتن. یا یه ورزش جدید، هر چی که باعث می شه چند ساعتی به اون فکر نکنی. من برات کلی انرژی مثبت می فرستم و امیدوارم خدا قدرت گذشتن از این روز های سخت رو بهت بده عزیزم. xxx

اقاقی

عزیزم خیلی رابطه ها یه مدت فاصله افتاد و به خاطر عمقی که داشت این فاصله عمیقترش کرد نمیخوام امید واهی بهت بدم اما حسم میگه اینم از اون رابطه هاست مثلا نازی به خاطر یه سری چیزا از پوریا فاصله گرفت اما بعد برگشتند و ازدواج هم کزدند نمیخوام الکی دلت رو خوش کنم اما به قول مامانم تو دعوا باید جای آشتی گذاشت إ تو آشتی جای قهر میانه رو باش و سعی کن عادی برخورد کنی .ان شالله به زودی از این برزخ نجات پیدا کنی و راه زندگیت مشخص بشه

لیلی

شرایط بدیه..میفهمم...فکرمیکنی مشاوره کمکی بهت میکنه؟

بهار

مهم اینه که تو دوستش داری و مطمئا باش اینو با رفتارت درک میکنه و کم کم عاشقت میشه. تو همون باش که هستی.

سحر

خوب شد کلی باهاش با غریبگی رفتار کردی...هنوز عزیزم خیلی راه داری سعی کن کمتر ببیندت تا دلش برات تنگ بشه... اینقدر جلو چشمش نباش.

مهدی.ن.خ

سلام منم با خوندن این پست گیج شدم.[ناراحت] یعنی یک هزارم احساس تو رو درک کردم و تنها چیزی که میتونم بگم اینه که : برات دعا میکنم از سردرگمی بیرون بیای[لبخند] با جوابت به کامنت مریمم کاملا موافقم[ناراحت]

صبا

سلام بهاري... وقتي پست هات رو مي خونم دلم مي گيري مي دوني چرا؟ چون دلم نمي خواد الت رو اينجوري ببينم... ناراحت ميشم كه سردر گم شدي بين دوست داشتن و دوست نداشتن اون... حالت رو كاملا درك مي كنم... دعا مي كنم زودتر همه چيز به حالت عادي برگرده و بهارم رو شاد ببينم...[ماچ][بغل]

آذر ღ

شما دو تا با هم لج کردین.. همین هم اون تو رو دوست داره و هم تو اون رو ولی نمیخواین به روی هم بیارین. حواستو جمع کن چون تو همیشه فرصت برگشت نداری.. شاید روزی برسه که پشیمون شی از این همه سکوت