یعنی میشه خدا هم بیاد اینجارو بخونه؟

وای خدا تو آدما رو روی زمین فرستادی برای اذیت کردن هم؟ خیلی ازت گله دارم. من که دعای شب و روزم اینه که نذار بیشتر از این اذیت بشم، تو چرا به حرفم گوش نمیکنی؟ اصلا معلوم هست حواست کجاست؟ دیگه چه جوری با نماز خوندن و دعا کردن آروم بشم وقتی اصلا به من توجه نمیکنی؟ یه موقع هایی فکر میکردم خدا منتطره من دعا کنم تا اجابت کنه...خدایا، چی به سر دل من اومده؟

حالم خیلی بده. از پست قبلی هم بدتر. الان من احمق بهش زنگ زدم. خودمم نمیدونم چرا اینکارو کردم. روانی ام من. یک ماه نمیتونم خودمو کنترل کنم این تلفن لعنتی رو برندارم و بهش زنگ نزنم. اصلا چرا من فکر میکنم بدون اون نمیشه خوش بود؟ چرا فکر میکنم هرچی خوشبختیه با اونه؟ دیگه از این بدبخت تر که همش حالم گرفته ست و یه لحظه بدون غصه نیستم؟ گور بابای هرچی عشقه. عشق کجا بود؟ اصلا کی میفهمه دوست داشتن یعنی چی که بخوام همه ی زندگیمو له کنم برای دوست داشتن یه نفر.

گفتم بهش زنگ زدم. گوشی رو برداشت و مثل همیشه بیخیال و خیلی راحت احوالپرسی میکرد. کلا من ناراحت باشم یا نباشم فرقی نداره براش. یه کم باهاش صحبت کردم و گفتم: "من و کپل داریم میخوابیم"(کپل عروسکمه). بعد یه کم حرف تو حرف اومد، یه دفعه گفت: "برو بخواب دیگه". من وا رفتم. گفتم: "زنگ که نمیزنی، وقتی هم من زنگ میزنم حالتو بپرسم اینجوری برخورد میکنی". گفت: "خودت گفته بودی میخوای بخوابی". گفتم: "خب هروقت میخواستم میرفتم، نباید که تو بگی برو.اگه دلت نمیخواد بهت زنگ بزنم بگو، منم دیگه این کارو نمیکنم". گفت: "هرجور خودت راحتی". گفتم: "اگه برات فرقی نداره نمیزنم دیگه". گفت: "نه فرقی نداره". فکر کنید، زنگ زدن و نزدن من براش فرقی نداشت. ارزش من این بود پیشش واقعا؟ گفتم باشه مطمئن باش که دیگه زنگ نمیزنم.

بهش گفتم: "یه چیزی بگم ناراحت نمیشی؟" گفت: "نه،بگو". گفتم: "از خدا میخوام این همه زجری که من کشیدم رو تو هم بکشی یه روزی. فقط اون روز بیا و بهم بگو". گفت: "دارم میکشم" (مشکلات دیگه ی زندگیشو میگفت. ربطی به رابطمون نداشت). گفتم: "نه، عین من، همینطوری از نظر احساسی بشکنی و ضربه بخوری". بعد هم خداحافظی کردمو یه اس ام اس براش زدم: "...ازت میخوام همه ی سعیتو بکنی دیگه منو نبینی. یادم باشه به مامانم بگم نظرم عوض شده که گفتم فعلا نمیخوام ازدواج کنم، زنگ بزنه و جوابشو عوض کنه. از زندگیم میندازمت بیرون با یه دنیا نفرت. با بی عرضگیت تنهات میذارم". 

حالمم که الان کاملا میشه حدس زد. نیازی به توضیح نیست. فقط موندم من چقدر احمقم که سه ساله خودمو علاف کردم. دخترا بعضی وقتها چقدر میتونن احساساتی و کور بشن.

چقدر حس بدی دارم خدایا. دلم  همون بهار سه سال پیش رو میخواد. بدون هیچ عشقی. دلم همون دختری رو میخواد که همه ی دانشگاه مونده بودن که چرا با هیچکی دوست نمیشه و منم با افخار به دوستام میگفتم از این روابط خوشم نمیاد.

چقدر روی اعتقاداتم پا گذاشتم. چقدر کور بودم و ندیدم وقتی حتی آدمهای غریبه هم از خوشگلیم میگفتن و اون حتی یه تعریف هم ازم نمیکرد.(به جز چند ماه اول)... چقدر احمق بودم که نفهمیدم فقط به خاطر قیافم باهام دوست شده. میخواست پیش خودش احساس غرور کنه که تونسته با کسی دوست بشه که به هیچ پسری محل نمیذاشته. الان تازه دارم این چیزارو میبینم. احساس میکنم غرورم له شده، قلبم له شده و دیگه هیچ چیزی جز حس نفرت و شکست توی وجودم نیست.

حالا نباید از خدا گله داشته باشم؟

/ 8 نظر / 6 بازدید
مهدی.ن.خ.

سلام میدونم ممکنه از بعد از خوندن این حرفا کلی فحش بهم بدی یا بگی نو که هیچی نمیفهمی , پس چی میگی؟؟؟؟؟؟ ولی : خدا سه سال پیش بهت راهکار داده بود و تو هم تا وقتی که با راهکار اون جلو میرفتی غمی نداشتی. وقتی به قول خودت زدی زیر اعتقاداتت یعنی خدا رو بیخیال شدی و از زندگیت گذاشتی کنار(نه کاملا ولی در همون حد اون رابطه) قرار نیست خدا در هر شرایطی کمکمون کنه. بعضی وقتا خودمون ازش کمک نمیخوایم با کارامون. ممکنه با زبونم هرشب بگم خدا تو رو جون خودت[چشمک] کمکم کن و بعدشم کلی گریه کنم. ولی همین که گوشی رو بردارم و بهش زنگ بزنم یعنی خدایا فعلا دیگه نمیخواد کمک کنی. خودت بهتر از هر کسی میدونی که راه حلت اینه که برا کسی که تو رو ادم حساب نمیکنه ارزش قائل نشی ولی خب مسلما تو این شرایط خیلی سخته بخوای به این حرف عمل کنی. یه چیزی میگم ناراحت نشی : اون اولای دوستیت ,فک میکنم, بخاطر اینکه فک میکردی داری اعتقاداتت رو زیر پا میذاری کمی اذیت میشدی و با خودت درگیر بودی. اما بعد یه مدت عادت کردی و دیگه برات سخت نبود. الانم همینجوریه( تاکید میکنم. اینا به عقل کوچیک من میرسه. شایدم کاملا غلط باشه) امیدوارم زودتر تکلیفتو با خ

مشاور

سعی کن با یک متخصص مشاور مشورت کنی تا دچار استرس در این شرایط نشوی. عمرت خراب میشه. مشاور بی طرف هست. و کارش مشاوره هست. با یک مشاور خوب و شناخته شده! قول باشه! این توجه به خودت هست! دوست دارم!

مرتضی

خوب دیگه هر چی که بشه از این بدتر نمیشه!! این اوجشه مقاومت کن!! ممکنه گهگداری فکرش بیاد و بره!! ولی دیگه به این شکل نیست!! تازه خدات و شکر کن که آب پاکی رو ریخته رو دستت. اینجوری واست راحت تر قابل هضمه!! خیلی خیلی راحت تر!! همین جوری پیش بری تا دو تا سه هفته بر می گردی به زندگیه عادیت!! بعد چند ماهم اصلا رنگی ازش تو زندگیت نمی بینی!! اگه می خواست باهات بازی کنه و اصلا بهت دلیل نگه اونوقت. واویلا بود. و خیلی راحت تو رو دنبالت می کشید!! اونجوری مثل من بعد چند سال تازه دست دست می کردی که چیکار کنی!!

مرتضی

راستی دختر!! تو اصلا حرف گوش نمی کنی!!! شاید من آخرین راه حل خدا بودم!! شاید کسی که بعد من نظر داده بود!! پس ازش گله نداشته باش!! تقصیر خودتم ننداز!! به هیچ وجه تقصیر تو نیست!! اون کور شده و نمی بینه!! حالا می خوای موفق بشی!! اون تا اینجاشو اومده!! دیگه فایده نداره!! باید تا اخرش بری!! قطع رابطه 100 درصدی!! یه لحظه هم شک نکن!! حتی اگه گفت غلط کردم!! چون لیاقتت رو نداره!! اگه نمی خوای بیشتر آسیب ببینی!! اون موقع شاید دیگه از دست کسی کاری بر نیاد!! بازم می گم خودت باید به اینجا برسی!!

علی

میدونم اگه بخونی نه هنوز هم نباید از خدا گله داشته باشی. میدونی چرا؟ چون اولا بهار سه سال پیش اعتقاداتش رو از دست داده و بی خیال اونا شده ثانیا خدا هیچ وقت نگفته همه ی دعا های آدما رو مستجاب میکنه.گفته؟ اگه تو به این راحتی اعتقادت رو نمیشکستی هیچ وقت این مشکلا پیش نمیومد. خیلی از این پسرا فقط واسه خوشگلی با دخترا دوست میشن چون فکر میکنند وقتی همچین چیزی داشته باشند میتونن جلوی همه کلاس بذارن.بعد ازر چند وقت هم اون دختر براشون تکراری میشه و دیگه بهش محل نمیذارن و براشون چیز عادی میشه. آدم باید قبل از دوست شدن با کسی در باره اش تحقیق کنه. حالا تو هم غصه نخور دیگه چیزیه که اتفاق افتاده.اون هم حتما بعد پشیمون میشه. ببخشید اگه ناراحتت کردم [گل][گل]

ذهن طلایی

هیچ کس لیاقتش رو نداره که به خاطرش خودت رو خوار و ذلیل کنی. چند سال دیگه به این روزها نگاه می کنی و از خودت می پرسی چرا خودمو خوار و ذلیل کردم. وقتی کسی نمی خواد با تو رابطه داشته باشه، یعنی نمی خواد. به هر دلیلی. اصلا چون آدم عوضی ای هست نمی خواد. ولی نمی خواد. تو نمی تونی مجبور به رابطه بکنیش. با زنگ زدن. با اس ام اس. هرچی هم بیشتر تلاش کنی اون بیشتر پس می زنه. فک کن تو کسی رو نخوای (حالا به هر دلیل) و اون هی بره رو اعصابت. چه حالی می شی؟ یه روز باید این غصه خوردن رو متوقف کنی و اون روز همین امروز باس باشه. باید مقاومت کنی با خودت.

شبنم

هنوز بالا رو نخوندم اما مطمئنم باز می زنی و باز می ری سراغش