بدون عنوان 44

حالم بده. حالم خیلی بده. از همه چیز متنفرم. هیچکس تا حالا انقدر تحقیرم نکرده بود. ازش بدم میاد. نمیتونم هیچ چیزی رو تحمل کنم. هیچی. حتی یه صدای کوچیک. همه چیز اعصابم رو بهم میریزه. نمیخوام باشم. دیگه نمیخوام. حالم بدتر از این نبوده تاحالا. هیچوقت بدتر از الان نبودم. چقدر خرد شدم...

خدایا... پس چرا کمکم نمیکنی؟ کجایی؟ به خدا دیگه نمیتونم. هیچکاری نمیتونم بکنم.

خدایا... من الان به کمکت احتیاج دارم... درست الان...

/ 20 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
امیر

خدا هم همين طور عمل ميكند، هنگامي كه ما از خودمان مي پرسيم چرا او ما را در چنين شرايط سختي قرار داده، در حقيقت ما نمي فهميم تمام اين وقايع كي، كجا و چه چيزي را به ما مي بخشد. فقط او مي داند و او هم نخواهد گذاشت كه ما شكست بخوريم. نيازي نيست ما در عوامل و موقعيتهايي كه هنوز خامند فروبرويم. به خدا اعتماد كنيم و چيزهاي فوق العاده اي را كه به سوي ما مي آيند، ببينيم. خدا ما را خيلي دوست دارد... او هر بهار گل ها را براي ما مي فرستد ...او هر صبح طلوع خورشيد را مي سازد ... و هروقت شما نياز به حرف زدن داشتيد او براي شنيدن آنجاست او مي تواند در هر جايي از جهان زندگي كند اما او قلب تو را براي زندگي انتخاب كرده... اين پيام را براي كساني كه صادقانه شما را درك مي كنند بفرستيد من هم اميدوارم روزتان تكه از كيك باشد كيك بزرگي داشته باشيد! آفرين! منظورم همان روز بزرگ براي شماست!

امیر

این متن اون فایل پاور پوینت بود که اینجوری تونستم برات بفرستم موفق باشی

مهدی.ن.خ

من خواستم چیزی بگم دیدم میگی که حوصله هیچی نداری گفتم شاید فحشم بدی. بیخیالش شدم

احسان

گنجشك با خدا قهر بود……. روزها گذشت و گنجشگ با خدا هيچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا مي گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت: مي آيد؛ من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي هستم كه دردهايش را در خود نگاه ميدارد…. و سرانجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست. فرشتگان چشم به لب هايش دوختند، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود: با من بگو از آن چه سنگيني سينه توست. گنجشك گفت: لانه ي كوچكي داشتم، آرامگاه خستگي هايم بود و سر پناه بي كسي ام. تو همان را هم از من گرفتي. اين طوفان بي موقع چه بود؟ چه مي خواستي؟ لانه ي محقرم كجاي دنيا را گرفته بود؟ و سنگيني بغضي راه كلامش را بست. سكوتي در عرش طنين انداخت فرشتگان همه سر به زير انداختند. خدا گفت: ماري در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. آن گاه تو از كمين مار پر گشودي. گنجشگ خيره در خدائيِ خدا مانده بود. خدا گفت: و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام برخاستي! اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود. ناگاه چيزي درونش فرو ريخت … هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد …

سیاوش

امیدوارم اوضاع بهتر از الان بشه [گل]

شادی

بهرا چی شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نگرانم کردی[ناراحت]

شادی

اینقدر ناراحت شدم که اسمتو اشتباه نوشتم[ماچ] منظورم بهار بود

ژن کاذب

سلام ... وای که چقدر حالم گرفته شد این پستت رو خوندم ... [ناراحت]

مهسا

سلام بهار عزیزم.الان این آپتو خوندم و نگرانت شدم.اما مطمئنم که خدا با توست و تو اونقدر داا هستی که بهترین ها رو انتخاب کنی ودر هیچ زمینه ای خودت رو نبازی و خودت رو باور داشته باشی. تو کم نیستی دوست من....[ماچ]

مهسا

دانا هستی....(اشکال تایپی بود.ببخشید....)[خجالت]