یادداشت های من از راه دور 7

دوستم ایمیل زده میگه فلانی ("اون") گفته شماره ی بهار رو ازش بگیر میخوام بهش زنگ بزنم، خیلی وقته ازش خبر ندارم. چون یه مدته اصلا اینترنت ندارم. پیش خودم گفتم چه عجب یاد من افتاد. شمارمو رو برای دوستم نوشتم... میدونم "اون" سرش شلوغه و امتحان داره. میدونم اینترنتش قطعه. اما امان از روزی که دل نخواد!

دارم آناناس میخورم. یاد "اون" میفتم که عاشق آناناسه. ته ذهنم دوست داشتم الان پیشم بود. اما خب نیست. نباشه، مهم نیست. اصلا به یادش آناناس میخورم. خیلی هم میچسبه. چه اشکالی داره؟ اونم مثل خیلی از دوستام که با دیدن هرچیزی یاد یکیشون میفتم. حالا این یکی یه کم تو ذهنم پررنگ تره. که اونم به مرور زمان خودم درستش میکنم.

فقط دلم میخواد زنگ بزنه و لوس بازی در بیاره. عصبانی میشم و ایندفعه واقعا عصبانیتم رو نشون میدم. یعنی چی که هر وقت دلش میخواد یاد من میفته و فکر میکنه میتونه مثل قبل باهام صمیمی باشه؟

چند هفته پیش بهش گفتم من توی کارهای تو تناقض میبینم. من و تو به این نتیجه رسیدیم که قرار نیست هیچوقت به هم برسیم. درسته با هم صحبت میکنیم اما برام جالبه تو هرچقدر که دلت بخواد با من صمیمی میشی. توی حرفهات، توی رفتارت... اینا برای من تناقض داره. چطور وقتی مطمئنی من و تو به هم نمیرسیم رابطه ت رو بیشتر از یه رابطه ی ساده میکنی؟ نمیگی ممکنه همین رفتارای خیلی خیلی صمیمیت باعث بشه منو به خودت بیشتر وابسته کنی؟... طبق معمول حرفی نداشت که بزنه. جوابش این بود: "شب امتحان حوصله ی بحث ندارم"... که البته همیشه یا شب امتحانه یا چند شب قبلش که شامل همین قانون میشه: بحث ممنوع!... بحث هم که یعنی همون حرف و نظر و عقیده و حتی چند تا سوال ساده.

نمیدونم به خدا. کاش همه چیزو میشد اینجا نوشت. من به این نتیجه رسیدم "اون" خیلی به نتیجه ی کاراش فکر نمیکنه. خیلی به خودش سخت نمیگیره که این کارو نکنم یا اگه این کارو کنم ممکنه بهار ضربه بخوره پس حواسم باشه یه کم به خودم سخت بگیرم اما هیچوقت اینکارو نکنم. نه بابا!!! من چقدر دلم خوشه ها. فکر کن یک درصد قبل از کارهاش بشینه اینجوری تجزیه و تحلیل کنه و نتیجه ش رو روی من آنالیز کنه. من کجای کارم آخه. ای بابا...

 باید یه تصمیم درست بگیرم. اینجا تصمیم گرفتن و پاش وایسادن برام راحت تره. مهم اینه که وقتی برگشتم هم بتونم تصمیم هام رو عملی کنم. ببین از یه ایمیل به کجا رسیدم. خلاصه اینکه شمارمو دادم، مثل اینکه قراره زنگ بزنه!

/ 3 نظر / 5 بازدید
بانوے بارانــــ

آره بهار الان فرصت خوبیه که با خودت فکراتو بکنی و ی تصمیم قاطع بگیری من امیدوارم که واقعا بهترین تصمیم رو بگیری و از خدا میخوام کمکت کنه عزیز دلم این خودخواهیه تمامه که هر وقت دلش بخواد یاد تو می افته در حالبکه شاید تو هم خیلی وقتا دلت بخواد اما اون .... میدونی بهار با همه این حرفا فکر میکنم هنوز خیلی بچه است که بخواد مسئولیت حتی رفتارهاشو به عهده بگیره واسه اینه که جوابی نداره بده [ماچ][بغل] اصلا این حرفا چیه؟؟ شکمو عشقه آناناسو بچسب

حباب

بعد سفر بزار دلت هم سفر کنه و دل بکنه از گذشته سخته اما نشد نداره

شادی

الهی قربون دوست گلم برم من[ماچ] بهار فک کن اگه مردا یه کم، فقط یه کم به پیامد کاراشون فکر می کردنو با احساس تر بودن دنیا چه جای قشنگی می شد[خواب] ولی نیستن دیگه، چی کار می شه کرد؟[ناراحت] فکر می کنم این مدت واسه تو زمان خوبی باشه که بتونی وابستگی تو به مرور کم کنی، واسه اینکه راحت تر زندگی کنی اساساً از مردا انتظار فکر کردن نداشته باش[چشمک][قلب]