بدون عنوان 8

صفحه سپید است. مثل برف. کدام برف؟ من که برفی ندیدم! سیاهش میکنم با نسیمی که در ذهنم میگذرد. نسیم؟ شاید هم طوفان باشد، نمیدانم.

من متولد شبهای تو هستم. متولد ماه و روز خاصی نیستم. هر بار که چشمانت را دیدم متولد شدم. هر بار که دست هایت دست هایم را گرم میکرد.

من شاید از تو یک بت، یک افسانه ساخته باشم. افسانه ام را دوست دارم. مرا میبرد به دورها. به آن زمان که یکی بود یکی نبود...

دوست دارم آرام بگیرم. جایی که نمیدانم کجاست. شاید همینجا باشد!

چقدر دلم یک قصه میخواهد. یک قصه شبیه قصه های مادربزرگ. که همه چیز خوب بود. همیشه خوب...

چقدر پراکنده نوشتم! بهتر است کمی از کاغذم سفید بماند!

/ 24 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
یواشکی

چقدر دلم یک قصه میخواهد. یک قصه شبیه قصه های مادربزرگ. که همه چیز خوب بود. همیشه خوب...

davood

سلام. قصه های خوب هم با مادرها و مادربزرگها رفتند و از این سرزمین پرکشیدند.به من سر بزن

ستاره

[گل]سلام بهار جون خوبی.یادش بخیر.خوب گفتی. آپم بهار جون.

غزل.م

"هربار که چشمانت را دیدم متولد شدم"... قضیه ی همین دیوونه ایه که عاقل میشه... [گل][لبخند]

غزل.م

چون دل خودمم گرفته[ناراحت]

ناتالی

سلام پراکنده بود ولی با احساس بود حرفی که از دل بیاد به دل میشینه حتی اگه پراکنده باشه این تیکه را خیلی دوست داشتم هر بار که چشمانت را دیدم متولد شدم