یه پست مسخره

چه نصفه شب غم انگیزی...

دوست نداشتم با این حالم پست جدید بذارم که بعدا اگه دوباره خوندمش ناراحت بشم.ولی توی دلم هم نمیتونم نگه دارم.

حسم عین بچه ها شده.بی قرارم.از دست کارای خودم خسته شدم.

فردا باید ببینمش.یه امانتی دستم داره منم یه امانتی دستش دارم.نمیخوام ببینمش.یعنی میخوام، ولی نباید ببینمش.من خودمو میشناسم.میدونم چقدر احمقم.اه...

نمیتونم بخوابم.هزار تا فکر و خیال دارم.چرا همه چیز درست نمیشه که من راحت بشم؟میدونید چند وقته همه ی زندگیم توی این وضعیت مونده؟....

چقدر حرف داشتم که بنویسم....همشون یادم رفته.

دیگه تنهایی نمیتونم فکر کنم.کاش یکی میتونست کمکم کنه...

خودم هم نفهمیدم چی نوشتم.دلم نمیخواد این پست مسخره رو کسی بخونه.اما میذارمش که روی خودمو کم کنم.زیادی به خودم و احساساتم رو دادم،پررو شدم.

/ 12 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سپید سرد

آره واقعا چه نصف شب غم انگیزی. منم اومدم بنویسم ولی یادم رفت البته ببخشید که خوندم این حرفای دل رو ممنون میشم اگه راهی ژیدا کردین به منم نشون بدین. مرسی

محمد حسین

مرسی خیلی زیبا و روان بود .تا حالا تو عمرم همچین ستی نخونده بودم(ستاد روحیه دهی به جوانان نا امید) شوخی کردما.

مرتضی

سلامی به گرانقدری شبهای قدر دوست من دست نوشته زیبایی دارید استفاده کردم موفق باشید التماس دعا.

میلاد بیتاب

یه چیز بگم؟ منم تو این روزا حسو حال تو رو دارم وکاملا درکت میکنم. منم خیلی به احساساتم بها میدم[ناراحت]

مهسا

[گل]سلام بهار جان.گاهی باید دل به دریا زد.گاهی باید خودت رو توی دست روزگار رها کنی.گاهی باید بزاری تقدیر هر آنچه که میخادو برات رقم بزنه.باید گذاشت که تقدیر کار خودشو بکنه.چون شاید این بهتر باشه برای ما...گاهی باید پا بدی به هرچه تلخی و سختی و بایده توی زندگیت.روزهای خوب هم میاد.شبهای خوب هم همین طور.اگه هر چیزی یه کم تیره نشون داده میشه برشگردونی شاید روشن بشه. به امید روزی که یه پست بزاری و بگی عجب شبیه امشب.... چقدر دوست دارم..امشب و... اون شب یادت نره منو خبر کنیا...[چشمک][لبخند][ماچ]

فلیتسا

سلام بهار جان ممنون که بهم سری زدی؛خوشحال میشم بیشترباهم آشناشیم;) محتاجیم به دعا;)

حمید

ممنون از کامنتت ..امیدوارم دفعه بعد که میام اینجا آرومتر شدخ باشی ...

علی

کلا مطالبت قشنگه امیدوارم موفق باشی

[ناراحت]