یادداشت های من از راه دور 8

مدتهاست که حرفی برای گفتن ندارم. این پست های آخرم هم همینو نشون میده. اما خودمو مجبور میکنم بیام و چند خط بنویسم. چند خط هم کافیه. باید یاد بگیرم حرفهامو توی دلم نگه ندارم. قبلا این کارو میکردم و نتیجه ش رو هم دیدم. وقتی یه حرف کوچولو رو توی دلت نگه داری فکر میکنی چیزی نیست، یادم میره. اما همین حرفهای کوچولو روی هم جمع میشن و به جایی میرسه که تحملت تموم میشه.

دیشب تحملم تموم شده بود. یه خبر بد شنیدم. قبلش هم روحیه ی خوبی نداشتم. یه دفعه خیلی به هم ریختم. اصلا بذارید تعریف کنم چی شد.

یادتونه گفتم "اون" گفته میخواد بهم زنگ بزنه. زنگ زد و کلی هم مهربون بود. میگفت این مدت که اینترنت نداشته چقدر دلش برام تنگ شده و چقدر نبودن من براش سخت بوده. من هم طبق همه ی این روزهای اخیر بی احساس. چون بهم ثابت شده اگه یه ذره کشش از طرف من ببینه سریع محبتشو قطع میکنه و فقط از من محبت میخواد... بگذریم، محبت کردنشو دوست دارم اما همیشه به یه موضوعی میرسه که منو عصبانی میکنه. همیشه هم سر این موضوع بحث داریم و به نتیجه هم نمیرسیم چون اساسا "اون" نمیخواد منطقی در مورد این موضوع خاص فکر کنه. توضیح نمیدم که چه موضوعیه!

یک روز که گذشت حرفمو بهش زدم. گفتم چطور وقتی میدونی ما قراره با هم نباشیم اینطوری سعی میکنی به من نزدیک بشی؟ و خیلی حرفهای شبیه این... گفتم یا سعی کن با هم مثل دو تا دوست معمولی باشیم یا اصلا نباش. دوست داشتم حالت سوم رو خودش بیان کنه که چیزی نگفت. برای همینم بهش گفتم مثل اینکه اصلا هم دلت نمیخواد سعی کنی به من برسی چون حتی به ذهنت هم نرسید اینو بگی... گفت ما نمیتونیم مثل دوتا دوست معمولی باشیم، همچین چیزی ممکن نیست. حرفت منطقیه. بهتره اصلا با هم در ارتباط نباشیم... به همین سادگی!

شبش(دیشب) یه خبر بد شنیدم و خیلی داغون شدم. هرچی سعی کردم به "اون" اس ندم نشد. واقعا احتیاج داشتم با یکی صحبت کنم. بهش اس دادم و گفتم حالم خوب نیست. گفتم یه امشب حرفهای منو فراموش کن... حتی ازم نپرسید چته. گفت حرفهات منطقی بود، قرار هم بود ما دیگه به هم اس ندیم... انقدر جا خوردم که نفهمیدم چه جوری بهش جواب دادم و خداحافظی کردم. یا شایدم اصلا خداحافظی نکردم!

دیشب تا خوده صبح داشتم با یکی از دوستام چت میکردم و براش حرف میزدم. بعدش یه کم آروم تر شدم... شاید اگه حرفهامو انقدر توی دلم نگه نمیداشتم دیشب تحملم تموم نمیشد.

الان اصلا خوب نیستم. امروز خیلی عصبی بودم. شرایط دور و برم اصلا بهم آرامش نمیده. خدایا خودت کمکم کن.

پ.ن: دوست عزیزم که با اسم غزاله برام کامنت خصوصی گذاشته بودی. من برات ایمیل زدم. اگه نرسیده اسپم هات رو چک کن. اگه هم نه ببین آدرس ایمیلتو درست برای من نوشتی یا نه.

/ 4 نظر / 16 بازدید
بانوے باران

بهارم خوب کردی که جدی بهش حرف زدی و خوب شد که اس دادی و اون برخوردو دیدی اینطوری دیگه دلت نمیخواد بهش اس بدی یا تماس بگیری آفرین خوشگل من خودتو نجات بده و زندگی رو از نو شروع کن[ماچ]

دنیا

عزیزم همه چی دست خودته برای همیشه بذارش کنار,می دونم سخته ولی باور کن اینی که میگن گذر زمان همه چیو حل می کنه واقعا درسته کم کم برات کم رنگ میشه اون ارزش اینو نداره که کنارش باشی, خودتم اصلا ناراحت نکن اون دختر خانومی مثه تو رو از دست داده...واقعا حیفه بهترین روزهای عمرت از همه مهمتر جوونیتو به پای همچین کسی هدر بدی ...منو ببخش اگه اینقدر رک گفتم ...

غزاله

ممنونم عزیزم[گل][گل][گل]

مامان خانوم وبابا بهرام جون

دوستم بهت نميكم بذارش كنار جون ميدونم نميتونى اون موضوع رو من ميتونم حدس بزنم جيه كه بحث كرديد سرش به نظر من توى اين قضيه هيج عشقى وجووووووووود نداره و اون فقط و فقط براى تفريح و لذت خودش ميخواد يه جند بار ديكه ام بهت كفتم اامااااااا ظاهرن برات سخته كنار كذاشتنش اكه يكم اراده ات رو قوى كنى ميبينى كه جقدرررررررررر با ارزش تر از اونى كه فكر ميكنى هستى تو در اينده ميخواى خانوم يه خونه مادر يه بجه بشى تو در اينده بايد يه خونه با تموم وسايلاش زير دستت باشه و تو بشى خانوم خونه بس با ارزشى و كسى حق نداره با تو هر طور دلش ميخواد رفتار كنه بهش بفهمون كه خيلى هم بهش وابسته نيستى و بدون اون نميميرى بهش بكو كه كه ديكه دور و برت نبلكه قبل از اينكه اون اين حرف رو بهت بكه ببخشيد اكه ناراحتت كردم