نمیخوام دوستت داشته باشم

من چقدر دیوونم...دیگه دلم نمیخواد یه ذره احساس هم توی وجودم باشه...الان دیدمش...فقط چند دقیقه...رفته بودم یه چیزی ازش بگیرم...ازش ناراحتم...از دستش گریه هم کردم...خیلی وقتها...ولی وقتی دیدمش دلم میخواست...دلم میخواست دیگه نره...دلم میخواست نگاهش کنم...آخه من به کی بگم؟نمیخوام دوسش داشته باشم...نمیخوام ولی چرا نمیشه آخه؟

اه...دارم دیوونه میشم...چیکار کنم با این احساسات نصفه و نیمه و مسخره که وقتی نباید پیداشون بشه پیدا میشن.

مغزم هنگ کرده...من اصلا نمیخوام کسی رو دوست داشته باشم...میخوام تنها باشم...

" افسوس

من با تمام خاطره هایم

از خون،که جز حماسه ی خونین نمیسرود

و از غرور،غروری که هیچگاه

خود را چنین حقیر نمیزیست

در انتهای فرصت خود ایستاده ام

و گوش میکنم : نه صدایی

و خیره میشوم : نه ز یک برگ جنبشی

و نام من که نفس آنهمه پاکی بود

"دیگر غبار مقبره ها را هم

بر هم نمیزند." "

                                                       "فروغ"

/ 6 نظر / 12 بازدید
مهسا

سلام بهار جان.[لبخند] 1.ممنون که قابل دونستی و سر زدی 2.با لینک موافقم.منو با اسم به سوی ساحلی دیگر لینک کن.و بگو با چه اسمی لینکت کنم؟؟؟؟

مهسا

دوست داشتن شاید تنها حس عجیبی است که گاهی سراسر وجود مارو در بر میگیره!!!!گاهی باید گذشت.باید پاگذاشت روی تمام خاطره های تلخ و حتی شیرین...چون شاید این برای ما بهترین راه باشه...گذشت زمان همراه گذشت ما از عشقمون و کسی که دوستش داشتیم میشه و یا به ما کمک میکنه که راه بازگشت به سمت اون فرد باز بشه و یا به ما میفهمونه که اشتباه کردیم.و راه رو اشتباه رفتیم.مطمئن باش این گذشت خودش میشه یه راه میون بر برای آزادی,آرامش و احساس لذت نسبت به همه چیز داشتن.اگه خودم تجربه اش نکرده بودم میگفتم شعاره اما شعار نیست باور کن...[پلک][گل]

مهسا

باز هم پیش من بیا و هر وقت هم که آپ کردی خبرم کن.ممنون[ماچ]

آرمین

نميدونم!

بهرام

سلام خوبی مرسی بابت نظرت با تبادل لینک موافقی ؟[گل]

نفس

من همینطور...دیگه نمی خوام دوسش داشته باشم.... [ناراحت]