بدون عنوان 29

سلام...

عصر جمعه ست. توی خونه تنها نشستم و نمیدونم چیکار کنم. با اینکه یه عالمه از تکلیف های زبانم مونده ولی دستم به انجام هیچ کاری نمیره. دوستم اومد اینجا. داشت با بچه ها میرفت بیرون. اومد اینجا که با هم بریم. من گفتم نمیام. چون "اون" هم بود. خیلی مقاومت کردم که الان اینجام و بیرون نیستم. از خودم تعجب میکنم! خیلی دوست داشتم برم. هنوز دلم میخواد اونو ببینم. دوست هم ندارم یه عصر جمعه ی دیگه رو توی خونه تنها بشینم. رفتم نشستم پشت پیانو. یه آهنگ آسون زدم. "خواب های طلایی" استاد معروفی رو. انقدر بد زدم که آخرش محکم دستمو گذاشتم روی کلاویه های پیانو، یه صدای وحشتناکی داد که حالم جا اومد!

واقعا نمیدونم با این خونه و سکوتش چیکار کنم که اینجوری دیوونه م نکنه. احساس میکنم همه ی در و دیوار خونه روی قفسه ی سینه م سنگینی میکنه.

واقعا من چرا الان باید تنها باشم؟ میتونستم با دوستام بیرون باشم و کلی هم بهم خوش بگذره. شاید هم نمیگذشت. نه، واقعا خوش نمیگذشت. با این تصمیم های جدیدم دیگه نمیتونم با وجود "اون" خوش بگذرونم.

دلم میخواد ساعتها بشینم و پیانو بزنم. اما خیلی وقته نزدم، بیشتر نت هام یادم رفته. خواهرم هم همه ی نت ها رو با خودش برده.

واقعا الان باید چیکار کنم؟ 

/ 8 نظر / 4 بازدید
زینب

سلا. وبلاگ قشنگی داری. بهم سر بزن.در صورت تمایل برای تبادل لینک در وبلاگم پیغام بزار. لطفا آدرس دقیق وبلاگت را هم بنویس. موفق باشی... .[گل]

شادی

سلام دوست گلم آفرین به این اراده[دست]و منم اگه جای تو بودم نمی رفتم، چون اگه می رفتم اعصابم بیشتر خورد می شد[ماچ] می دونی زندگی یه خوبیه بزرگ داره اونم اینکه روزای خوبو بد می گذره...

سحر

تبریک میگم تو خیلی قوی هستی[ماچ]

احسان

پس از هر سختی، آسانی ای هست. بزودی این لرز خربزه خوردنتون تموم میشه و خیلی خوشحال خواهی بود از اینکه تحمل کردی سختیشو. صبور باش و محکم، تا روزهای خوب چیزی نمونده[لبخند][گل]

شکوفه

بهار جان...نگران نباش. زندگی دو تا چهره داره. روزهای خوشی هم می‌رسه... [گل]

ویروس

خیلی دوست دارم بهت سر بزنم! اما نه در این حالی که داری! یکبار رفتم! و گفتم بر نمی گردم تا... حالا هم همان! برای اینکه بیمار نشوم! تو هم می خواهی بهتر شوی! از این فضا پر از ویروس فاصله بگیر! برای خوبی خودت و خودم و همه! دوست دارم

مرتضی

دیگه آخراشه!! همه چی اوکی میشه!! نت پیانو رو اینترنت هست!! و می تونی بی اون خوش بگذرونی!! اینکه بقیه بپرسن که تو بودی یا نه مهم نیست!! تو نیازی به این نداری!! در هر صورت از اجتماع فاصله نگیر!! اجتماعی باش!! [گل]

ذهن طلایی

چرا پیانو نمی زنی؟ حیفه. مرتضی هم واقعا راست می گه. مگه تو به خاطر بقیه زنده ای؟ چه اهمیتی داره که کسی بپرسه تو بودی یا نه. تو اونقدر به خودت اطمینان داری که نیازی به تائید بقیه نداری. با دوستات بگرد و مرزشون رو نگه دار و خوش بگذرون. چرا که نه؟ اما همیشه مواظب باش از یه مرزی با کسی نزدیک تر نشی. امروز هم کار درستی کردی که نرفتی. مقاومت کن.