سردرگمم!

مینویسم که یادم بمونه.

همین الان که روی مبل نشستم و دارم تایپ میکنم به شدت حالت تهوع دارم و به زور قرص زنده م. سر دردم که داره دیوونم میکنه. اما مشکل من اینا نیست. حتی مشکلم این هم نیست که بابا چند روز تهران نیستن و من تنهای تنها شدم.

مشکلم با "اونه". نه با خودش. بیچاره اصلا کار بدی نکرده. با رابطمون مشکل دارم. به جای اینکه هرچی بیشتر میگذره من بیشتر احساس کنم این آدم همون فرد ایده آل منه، دقیقا برعکس شده. نمیخوام بی انصاف بشم پس اینو هم میگم توی رابطه ی ما واقعا لحظاتی هست که من احساس کنم "اون" بهترین فرد روی زمینه. اما این حسم زیاد دووم نمیاره و خودش خرابش میکنه.

اما حالا چی شده اصلا؟ اینجوری بگم که همیشه لازم نیست یه اتفاق خاص بیفته تا آدم به یه نتایجی برسه، یا حداقل به یه چیزای حتمی توی زندگیش شک کنه. بعضی وقتها آدم به تدریج به یه نتایجی میرسه... من، هرچی بیشتر "اون" رو میبینم بیشتر به این نتیجه میرسم که ما با هم فرق داریم. نمیتونم تشخیص بدم این تفاوتها چقدر اساسی هستن، هرچی هست فکر منو خیلی به خودش مشغول کرده... اومدم یه چند تا "مثلا" بنویسم دیدم ننویسم بهتره!

امروز براش اس ام اس زدم "اگه باهات ازدواج نکنم ناراحت میشی؟"... "چطور؟"... "بگو"... "ناراحت که معلومه میشم اما خب فراموش میشه کرد"... "چقدر طول میکشه فراموش کنی و به روال عادی زندگیت برگردی و بتونی دوباره کسی رو دوست داشته باشی؟"... "نمیدونم، دارم ناهار میخورم"... نمیدونم هدفم از پرسیدن این سوال ها چی بود، اما هر فکری اون لحظه تو ذهنم بود مطمئنا منتظر شنیدن این جواب نبودم!!!

باورتون نمیشه وقتی باهاش میرم کتابخونه یا میاد دنبالم یا همه ی لحظه هایی که با همیم و وقتی کنارش نشستم این حس رو دارم که فقط برام یه دوسته. تا میام یه حس بیشتری بهش داشته باشم یاد خیلی چیزا و از جمله حس سرد اون لحظه ی اون میفتم و دوباره به چشم یه دوست بهش نگاه میکنم. فقط یه دوست ساده. اما متاسفانه انقدر هم نسبت بهش بی تفاوت نیستم که از رفتار سردش حرص نخورم. اصلا یه شرایط درگیری ای دارم با خودم!!!

خدایا، کمکم میکنی؟

/ 8 نظر / 15 بازدید
جواد معین

چرا نگران فردا باشم؟ آنکس که همه عمر از من مراقبت کرده است، آیا فردا مراقب من نخواهد بود؟ «او» یگانه ی تغییر ناپذیر است. «او» دیروز همانند امروز و صدها قرن آینده خواهد بود. خداوند اینجاست تا مرا راهنمایی کند، پیش برد...

پریناز

بهار این حست رو جدی بگیر عزیزم. الان که توی اوج عاشقی و احساس هستین اگر یه همچین حسی داشته باشی بعدا اگر وارد زندگی مشترک بشید خیلی قوی میشه..... میدونم سخته اما کاش منطقی باشی عزیز دلم

مسافر تنها

تصميم گرفتم آنقدر كم ياب شوم تا دلي برايم تنگ شود. ولي افسوس فراموش شدم .[دلشکسته] سلام.چیه؟ نمیشناسی؟ یکم فکر کن. این وب یادت نمیاد؟ http://boghzesokoot.persianblog.ir یادت نیمد؟[ناراحت] فقط اومدم بگم هنوز زندم و اینجام

بربادرفته

بهار جون من فکر می کنم باید یه تنوعی به زندگی و رابطه تون بدی . شاید این حسی که الان داری ناشی از میل به تغییر دادن نوع رابطه است . اگه حس میکنی فقط یه دوسته سعی کن یه مدت فقط به چشم همون دوست بهش نگاه کنی و کمتر ببینیش که متوجه شی آیا زندگیت بدون اون پیش میره یا نه !!!! میدونی یه ضرب المثل شنیده ام توی این مایه ها که میگه : با کسی ازدواج نکن که میتونی باهاش زندگی کنی , با کسی ازدواج کن که بدون اون نمیتونی زندگی کنی...

دنیا

چرا همه این حرفهاتون با خود اون در میون نمیذارین مخصوصا پاراگراف اخرتون, از نگرانی هاتون براش بگین اینقدر تو خودتون نریزین اونوقت شما صدمه می بینین باهاش اونقدر در مورد این مسائل صحبت کنید تا خودتون متقاعد بشین که اون واقعا فرد ایده التون ارزش این رو داره که بهترین روزهای زندیگیتون رو به پاش بریزین مواظب خودتون باشین [گل] امیدوارم هر چه زودتر از این سر در گمی بیاین بیرون....