شب گویه های من 1

روی مبل لم دادم و دارم اسمارتیز ام اند ام میخورم. همزمان دارم به هزار تا دغدغه ای که توی ذهنم هست فکر میکنم. صبر کن، یکی یکی. با هم بهشون فکر کنی نتیجه نداره... الان دلم میخواد کی پیشم باشه؟ خب معلومه، "اون"... و چقدر هم این روزها احساس تنهایی میکنم... چی از زندگیم میخوام؟ خندم میگیره اگه بگم فقط میخوام با "اون" باشم. "اون" سهم زیادی توی قلب من داره. اما چیزای دیگه ای هم هست که دلم میخواد بهشون برسم... بذار فکر کنم... به جز "اون"، فقط یه چیز دیگه هست که میخوام... دلم میخواد توی رشته ای که عاشقشم درس بخونم... همین... چه کم توقع...

یه اسمارتیز دیگه میخورم... فکر هایی که به آیندم مربوط میشه یکی یکی میاد سراغم. دیگه نمیخوام خودمو گول بزنم، "از آینده میترسم"... همه ی تصورات من از آینده هنوز همون تصور ساده و عاشقانه ی سه سال پیشه. تصور یه دختر بیست ساله که تازه عاشق شده. هنوز وقتی اسم آینده میاد من خودمو میبینم با "اون"... خودمو میبینم که خوشبختم و دارم خدارو شکر میکنم که "اون" رو جلوی راه من گذاشت...

خدای من، باز چرا بغض کردم؟ مثل یه دختر بچه ی سه ساله شدم که توی بازی با دوستاش دعواش میشه و میزنه زیر گریه... چقدر دلم بغل مامانمو میخواد و یه بوس کوچولو... چقدر دلم میخواد بهم بگه چیزی نیست عزیزم، من اینجام...

خدایا، نمیخوام گریه کنم، حداقل تا آخر این پست. خواهش میکنم بذار حرفهامو تا آخر بنویسم...

دیگه چی توی ذهنمه که این روزا اذیتم میکنه؟... آهان... دلم میخواد پیش مامان باشم... یک سال کم نیست... واقعا از نظر عاطفی کم آوردم. دلم محبت میخواد... عشق میخواد... یه عشق بی توقع... یه عشق مادرانه...

یه اسمارتیز دیگه... حرفهام تموم شد... الان فقط باید برم توی رختخواب و بذارم فکرهام خودشون بیان و برن...

از خدا آرامش میخوام... آرامش، آرامش، آرامش... فعلا فقط همین...

خدایا شکرت.

/ 14 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پریناز

خوبی بهار خوشگلم. غصه نخور عزیزم. مامان اینا که بیان دورت که شلوغ باشه کمتر فکر میکنی گلم. آرامش و خوب گفتی کاش همه آرامش داشته باشن........میبوسمت مواظب خودت باش. خوب باشی گل مهربون

سحر

عزیزم غصه نخور، ان شا.. همه اش با هم برات میاد[ماچ]

شادی

قربون بهار مهربون برم من که این همه فکر تو سرشه، عزیزم لازم نیست راجع به آینده فکر کنی، خودش میاد، بهتر از اونی که تو تصورشو می کنی، پس خودتو خسته نکن[ماچ] امیدوارم این مدت هم هرچه زودت بگذره و مامان برگردن[قلب][گل]

صبا

سلام بهاری جونم... خوبی؟ یکم دیگه تحمل کن مامان رو هم می بینی... باور کن وقتی پستت رو می خوندم گریم گرفت...[ناراحت] دلم می خواست اونجا پیشت بودم... دلم می خواست دستم به "اون" می رسید تا بهش بگم چرا انقدر تو رو ناراحت می کنه... چرا قدر دل تو رو نمی دونه... چرا آزارت میده... هرچند شاید خودشم نمی فهمه که چه کار داره با تو می کنه... بهار...[گریه] واقعا دارم گریه می کنم... دلم خیلی گرفته...[گریه]

مهسا

سلام بهار عزیز.آرامش کم چیزی نیست.خیلی هم زیاد عظیم و حتی ورای تصور است.همه آدمها روی زمین در به در دنبال آن می گردند اما جالب اینجاست که خداوند آرامش را در زمین قرار نداده!!!! آپم عزیز.خوشحال میشم شاهد حضورت باشم به ساحل حقیرانه ام بیا و دل شادم کن با نظر واقعی ات[لبخند] روزگارت شاد باد....[گل]

جوکار

یک دنیا احساس را اسیر نقش قاب خیال کرده ام کاش میشد شریک کلامم باشی چشم به در مانده ام امید که بیایی

ماهك

شايد بشه گفت يكي از بزرگترين نعمت هاي خدا آرامش هستش انشالله كه شاد باشي در حال اينكه ارامش داري عزيزم بايد به فكر خودت باشي بيشتر

اقاقی

;ی میگه ما از هم درو شدیم؟؟؟ مهم دلهامونه که به هم نزدیکه[ماچ] تو تهرانی آره؟

ali

سلام. امیدوارم آرامش بهت برگرده. من آپم...

اقاقی

بیا رضایت بده و یه چیزی بنویس حالا از خودتم نباشه ما راضیم