برای "او" که نمیخواهم اینجا را بخواند - رد پای زندگی...
































رد پای زندگی...

مگر کلا چند سالم بود که حس کردم عاشق شده ام؟ بیست سالم بیشتر نبود. تو که بزرگتر بودی چرا نفهمیدی؟ تو که دو سالی از من بیشتر میفهمیدی چرا چیزی نگفتی؟ چرا انقدر مرا به "دوستت دارم" بستی که دلم رفت یک جای دیگر. جایی که نباید میرفت. بعد از این بالا و پایین رفتن ها، چند بار هم به خودت گفتم این جمله را: "داشتم زندگی ام را میکردم."

مگر آنوقت که با خوشحالی به همه چیز عشق میورزیدم از زندگی ام شکایتی داشتم که آمدی و این حس لعنتی را در وجودم گذاشتی؟ مگر من خودم خواستم دیوانه شوم برایت؟ چرا دیوانه ام کردی و بعد بهم گفتی دیوانه؟!

چرا به من گفتی دوستم داری؟ چرا نسبت به این حست حتی یک ذره هم احساس مسئولیت نکردی؟ به خدا داشتم زندگیم را میکردم. چرا کاری کردی که تا همیشه ی خدا هروقت اسمت را، که زیاد هم هست، میشنوم به فکر فرو روم و یادم بیفتد که من چه آرزوهایی با این اسم داشتم؟

امروز که گذشت شد نوزده روز. نوزده روزی که هر چه سعی کردم به روی خودم نیاورم و بگویم همه چیز خوب است، امروز مرا شکاند. امروز دیدم دیگر طاقتم تمام شده... با همه ی بدی هایی که به من کردی، دلم آغوشت را میخواهد. چرا خودم را گول بزنم؟ این بار دیگر گفتم آغوش تو را میخواهم. خیالم راحت شد که گفتم. تا کی باید نقش بازی میکردم؟ هر که هر چه میخواهد بگوید. من دلم هنوز با توست. هیچکس هم جایت را برایم پر نمیکند. بخواهم با خیالت بمیرم هم برایم مهم نیست.

اولین باری که مرا در آغوشت گرفتی داشتی پر پر میزدی از خوشحالی. اگر دلت سنگ نشده باشد حتما یادت هست. من که از تو دیوانه تر بودم، دلم نمیخواست هیچوقت دستانت را از دورم برداری. دیگر هروقت غصه ای داشتم خودم را به آغوش تو میسپردم و واقعا برایم معجزه میکرد... اولین بار که دستم را گرفتی قلبم تند تند زد. بچه شده بودم. بیست سالم بود اما مثل دختربچه ها شدم. تو هم خوب میفهمیدی این حسم را. وقتی میدیدمت یک چیزی توی دلم میریخت پایین، یک حس قشنگی بود که نمیتوانم توصیفش کنم، و من طبق همان حرف قدیمی میگفتم حتما همان کسی است که باید میآمد.

الان قلبم درد میکند از همان حسی که قبلا برایم زیباترین حس زندگیم بود. الان تنها هستم برای همان زیباترین حس و سرگردانم برای همان.

کم از خدا نخواستم اگر صلاح ما در با هم بودن نیست مهرت را از دلم بیرون کند و مهرم را از دلت... اگر چه با ترس، اگر چه با تردید، اما از خدا خواستم، با صدای بلند هم خواستم. میدانم که شنیده. اما نمیدانم چه نقشه ای برایم دارد.

این پست را برای او نوشتم که با تمام وجودم آرزو داشتم اینجا بود و دلتنگی تمام این ماهها را به همراه حس کشنده ی این نوزده روز در آغوشش گم میکردم. او میشد همان "او" ی چند سال پیش و من میشدم همان بهار شیرینش.

نوشته شده در شنبه ۱۱ دی ۱۳۸٩ساعت ٢:٤٧ ‎ق.ظ توسط بهار نظرات () |

Design By : Night Melody