بدون عنوان 41 - رد پای زندگی...
































رد پای زندگی...

سلام...

همین جوری به سرم زده بیایم بنویسم. حالم خیلی خراب است. نمینویسم برای چی. نمیخواهم خاطرات این روزها پتکی شوند روی سرم و بعدا هروقت آمدم اینجا احساس حماقت کنم. میخواهم حداقل پیش خودم هم که شده فکر کنم عقل توی سرم است. هر چی چرت و پرت توی این پست قرار است بنویسم از الان معذرت میخواهم.

به خدا گفتم نشانه ای بفرست که من بفهمم حواست به من است. نمیدانم نشانه بود یا قرار بود اتفاق بیفتد و به نشانه خواستن من ربطی نداشت... نمیدانم، هر چی که بود شباهتی به چیزی که من خواسته بودم نداشت. نمیدانم خدا واقعا اینطوری هوای من را دارد؟ اینطوری که بیشتر ناراحتم کند؟ اتفاق خوبی نبود. پر از دلتنگی. هر چه رشته بودم پنبه شد. هر چه در این مدت سعی کردم انجام دهم، با یک تلنگر نابود شد... اه... قرار شده بود ننویسم چی شده.

ذهنم متمرکز نمیشود. روی هیچ چیز. حتی روی خواب. ساعت چند است؟ بیست دقیقه به سه... تا طلوع آفتاب هنوز وقت است! امشب را میخواهم فکر کنم. ببینم چه غلطی باید بکنم... خدایا، چرا هیچکس نیست به من همفکری بدهد؟

حالم بد است... حالم خراب است... دوباره بچه شده م... دوباره... نه، من دیگر عاشق نمیشوم... هرگز.

نوشته شده در جمعه ۱٠ دی ۱۳۸٩ساعت ٢:۳٢ ‎ق.ظ توسط بهار نظرات () |

Design By : Night Melody