بدون عنوان 40 - رد پای زندگی...
































رد پای زندگی...

سلام...

دیشب طبق معمول دیر خوابیدم... اما صبح مجبور شدم زود بیدار بشم برم باشگاه. دستم بهتر شده بود و خیالم راحت بود که مشکلی پیش نمیاد. اولش یه کم روی تردمیل راه رفتم که گرم بشم. چند تا ورزش کوچولوی دیگه هم انجام دادم و دیدم دستم خوبه. رفتم دو تا وزنه برداشتم. همین که من این دو تا وزنه رو بلند کردم دستم یک تیری کشید که تا مغز استخونم احساسش کردم. اما اصلا از رو نرفتم، نمیدونم چه فکر احمقانه ای بود که فکر میکردم اگه باهاش ورزش کنم بهتر میشه. همینطور درد داشتم و ادامه میدادم. یک ساعت هی دستم به من آلارم میداد و من توجه نمیکردم... جوری شد که از دردش، ورزش های آخر رو نتونستم انجام بدم و اومدم خونه...

ظهر وقت آرایشگاه داشتم. یه کم استراحت کردم و با دوستم رفتیم آرایشگاه. دقیقا یک ساعت و پنجاه دقیقه منتظر موندم تا نوبتم شد. عادت دارم یه جا که منتظر میمونم وقت میگیرم ببینم چقدر شده! پیش خودم گفته بودم محرمه کسی نمیره آرایشگاه. اما دیگه فکر نکردم محرم عروسی نیست، مهمونی که هست!... خیلی اذیت شدم تا نوبتم شد. از درد دستم نمیدونستم چیکار کنم. هیچ مسکنی هم نداشتم. سعی میکردم چشمهامو ببندم اما خیلی شلوغ بود، همش حواسم پرت میشد. یکی مینشست پیشم، یکی پاش میخورد به پام وقتی میخواست رد بشه، یکی میگفت اگه ممکنه اونجا بشینید که من بتونم پیش دوستم بشینم!!!... فقط به خودم لعنت میفرستادم که چرا دیروز نرفتم دکتر ببینم دستم چشه...

توی حموم یه کم ماساژش دادم بهتر شده. برم موهامو خشک کنم تا سرما نخوردم...

برای خدای خوبم: خدا جون نمیخوای یه حرکتی کنی من بفهمم حواست به من هست؟

نوشته شده در پنجشنبه ٩ دی ۱۳۸٩ساعت ٦:٤٤ ‎ب.ظ توسط بهار نظرات () |

Design By : Night Melody