بدون عنوان 39 - رد پای زندگی...
































رد پای زندگی...

سلام...

ساعت چهار و نیمه صبحه... منم طبق معمول بیدارم! گفتم یه چند خطی بنویسم و برم بخوابم.

امروز عصر بعد از یه دوش آب گرم، کتفم یه کم بهتر شده بود. رفتم بخوابم که دوستم اومد خونمون. منم مجبور شدم بیدار بشم. انقدر حس خواب منو گرفته بود که نگو، اما خب نشد بخوابم. بهم گفت بیا بریم بیرون. منم که از تو رختخواب کشیده بودن بیرون، اصلا حوصله ی هیچ جایی رو نداشتم. گفتم نمیام، حوصله ندارم. گفت از موهات معلومه بی حوصله ای. تا حالا موهای تو رو اینجوری ندیده بودم!!!... گفتم خیلی هم خوگجله. خندید... یعنی انقدر آشفته بودم؟؟؟!!!

این روزها حسابی خسته م. از صبح درگیر کارای کلاس زبانم که هر چی انجام میدم تمومی نداره. فردا هم باید برم باشگاه و کلاس زبان که دیگه جنازه م میرسه خونه... امروز باشگاه نرفتم. اگه هم میرفتم، رفتنم بی فایده بود. با این دستم هیچ کاری نمیتونم بکنم.

مامان گلم دستور دادن برم آزمایش بدم. باید برم دیگه، مگه میشه گوش نکرد؟... برای دستم هم دیگه دکتر نمیرم. انگار خودش داره بهتر میشه.

این روزها، این شبها، خیلی پیش میاد که دلم میگیره و یه آغوش گرم و مطمئن میخوام... این روزها احساس میکنم انرژی م داره تحلیل میره و هیچ کس و هیچ چیزی نیست که شارژش کنه... این روزها میترسم تموم بشم و هیچکس نباشه که به دادم برسه... روزهای خوبی نیستن این روزها... از خدا روزهای بهتری رو میخوام...

نوشته شده در چهارشنبه ۸ دی ۱۳۸٩ساعت ٤:٢٢ ‎ق.ظ توسط بهار نظرات () |

Design By : Night Melody