بدون عنوان 38 - رد پای زندگی...
































رد پای زندگی...

سلام...

داشتم زبان میخوندم گفتم برای استراحت بیام یه پست بذارم و برم.

کتف راستم به شدت درد میکنه. اینکه میگم درد میکنه یعنی دیگه طاقتم تموم شده برای تحمل کردنش. وحشتناکه. هر کاری هم کردم حتی یه ذره هم بهتر نشده. فقط اگه همش دراز بکشم یه کم بهتر میشه. که اونم نمیتونم... دکتر هم دوست ندارم برم...  نگران

امروز عصر کلاس زبان دارم. چند جلسه ست یاد گرفتم یه سری تمریناشو بپیچونم. به خدا من خیلی مثبت بودم. دیدم بچه ها عین خیالشون نیست، تمرینارو یکی در میون حل میکنن. منم یاد گرفتم نیشخند ... قول میدم آخر هفته همشو جبران کنم!

روزگارم هم داره میگذره. با یکم بالا و پایین. مهم اینه که میگذره و من به امید روزای خوب آینده م.

داشتم فکر میکردم الان چند ماهه که توی دفتر خاطراتم ننوشتم. اصلا نمیدونم کجاست. امشب حتما پیداش میکنم. دلم براش تنگ شده!

دلم یه آهنگ خیلی خیلی قشنگ میخواد. یه آهنگی که بتونه همه ی حسشو بهم منتقل کنه. اما خیلی وقته یه آهنگ قشنگ مثل "نرو" "مهرنوش" نشنیدم.

هنوزم مسافرت میخوام... به خدا پوسیدم توی این شهر... هر روزم مثل روز قبله. عینا تکرار میشه. میرم کلاس زبان، همیشه از یه مسیر، از کنار دستفروش ها که رد میشم همیشه دارن یه چیزو میگن. به خدا همه چیزو حفظ شدم... هر روز مثل روز قبل تکرار میشه... نکنه توی یه روز گیر افتادم؟؟؟!!!

نوشته شده در دوشنبه ٦ دی ۱۳۸٩ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ توسط بهار نظرات () |

Design By : Night Melody