بدون عنوان 36 - رد پای زندگی...
































رد پای زندگی...

سلام...

حالم بدجوری گرفته ست. دیگه با پست گذاشتن هم بهتر نمیشم. انقدر حرص خوردم که قلبم هم دوباره درد گرفت. خیلی وقت بود خوب شده بود.

من اصلا دوست ندارم از این چیزا بنویسم. اصلا دلم نمیخواد اینجوری باشم. دلم میخواد شاد باشم. مثل قبلا. مثل همیشه ی خودم. میخوام خودم باشم. این آدم الان "من" نیستم.

کلی از کارهای زبانم عقب موندم. فکر و خیال نمیذاره به هیچکاریم برسم. چند بار دیگه باید از خدا بخوام که صدامو بشنوه؟

پس چرا بارون نمیاد؟ من دلم بارون میخواد. دیگه این هوا رو دوست ندارم. حتی هوا هم یکنواخت شده. دلم خدا رو میخواد. که بیاد بشه مال خوده خودم. مثل قبلانا.

نوشته شده در شنبه ٤ دی ۱۳۸٩ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ توسط بهار نظرات () |

Design By : Night Melody