بدون عنوان 35 - رد پای زندگی...
































رد پای زندگی...

امشب دلم هیچی نمیخواد... ته چشمهام رو هم که نگاه کنی، میبینی خالی ام از هر حسی. از حس عشق، رفتن، موندن و... . دلم خواب نمیخواد. بیداری هم نمیخواد. معلقم... دیگه نفس نفس نبودن هیچکسی رو هم کم نمیارم. دلم نمیخواد شیطنت کنم. نمیخوام هم آروم بشینم. راستش از فکر کردن به هرچی خواستن و نخواستنه خسته شدم.

آرومم امشب. یه آرامش عجیبی دارم. آرامش خوبی نیست... بیشتر از این بهش فکر نمیکنم... امروز داشتم فکر میکردم خدا برای چی این همه آدم رو آفریده که یه چند سالی زندگی کنن و بعد بمیرن و بعدش بهشت و جهنم و همون داستان همیشگی. داستانی که بهش اعتقاد دارم. ولی از پایه نمیفهمم چرا ما باید به وجود میومدیم که نیازی به این داستان ها باشه. یا حتی سیاره های دیگه. همه چیز. اگه هیچ چیز نبود، خدا کجا بود؟ چیکار میکرد؟ قبل از این همه چیز خدا داشته چیکار میکرده؟ اصلا الان کجاست؟... وای... به اینجا که میرسم ترجیح میدم دیگه فکر نکنم تا دیوونه نشم.

کاش یکی بود که باهاش حرف میزدم. فقط نگاهم میکرد و من حرف میزدم. یا اصلا من فقط نگاهش میکردم و اون حرف میزد. فقط یکی بود. همینجا، پیش من. کنار این کاسه ی پر از دونه های انار. به جای یه دونه قاشق، دو تا میذاشتم توش... انگار خیلی هم خالی از خواستن نیستم!

دارم آهنگ "من به تو علاقه مندم" "رضا شیری" رو گوش میدم... من هنوز هم به کسی علاقه مندم؟

نوشته شده در جمعه ۳ دی ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ توسط بهار نظرات () |

Design By : Night Melody