یه روز خوب - رد پای زندگی...
































رد پای زندگی...

امروز رفتم دانشگاه.اول رفتم آموزش دانشکده مون که یه سوال کوچولو بپرسم! وقتی رسیدم مسیول آموزش باهام سلام و احوال پرسی کرد و بدون اینکه بپرسه چیکار دارم ادامه ی صحبتشو با منشی دانشکده شروع کرد:

-آموزش:رنگش یه رنگ روشن خیلی قشنگ بود.تو مایه های...(یادم نیست!!!)

-منشی:مثلا مثل لباس... ؟

-آموزش:ببین، اون لباسه که تو عروسی سعید پوشیده بودم یادته؟یه کم از اون روشنتر!

-منشی:مثلا با نقره ای خوب میشه؟

-آموزش:اگه با آبی کمرنگ ست کنی خیلی بهتر میشه!!!

بعد هم رفتن تو کار ست کردن لباساشون که یه بحث ماشالا طولانی ای بود.منم تمام این مدت وایساده بودم با لبخند نگاهشون میکردم!!!

بعد که منشی رفت تو دفتر خودش انگار که تازه یادش اومده منم اونجام،گفت بفرمایید!!!

منم سوال خیلی کوچیکمو پرسیدم و اومدم بیرون.

با یکی از استادا هم کار داشتم که گفته شد آقای دکتر این هفته نمیان!!!!

روز خوبی بود!!!! لبخند

نوشته شده در دوشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ توسط بهار نظرات () |

Design By : Night Melody