بدون عنوان 34 - رد پای زندگی...
































رد پای زندگی...

ساعت یک و نیمه ظهره. پس من چرا دست و دلم به درس خوندن نمیره؟ اساسی حالم گرفتست ها. اساسی. دلم میخواد آهنگ گوش بدم و چند روز بدون اینکه بیدار بشم بخوابم. خسته شدم از این برنامه ی مزخرف که یه روز کلاس زبان دارم، یه روز باشگاه، بقیه ش هم باید بشینم تو خونه مشق های زبانم رو بنویسم! همه هم سرشون به کارهای خودشون گرمه. یکی نیست بشینم باهاش حرف بزنم. باهاش برم بیرون. یکی نیست محض رضای خدا بگه تو چته؟ بیا پیش من اگه حوصله ت سر رفته. اگه خسته ای بیا اینجا حرفهات رو به من بزن... نه، اصلا. به خدا دق کردم تو این خونه. تنهایی برم بیرون؟ آخه چه لطفی داره تنهایی؟ یکی نیست باهاش شوخی کنم، باهام شوخی کنه، یه کم بخندیم...

خدایا من کجای این دنیا گیر افتادم که انقدر خلوته؟ که هیچکس توش نیست. چرا منو از این وضع نجات نمیدی؟ به خدا یه آدم دیگه شدم اصلا. دیگه خودم و روحیاتمو نمیشناسم. دیوونه بشم راضی میشی؟ میشه بگی چرا حواست به من نیست؟

نوشته شده در چهارشنبه ۱ دی ۱۳۸٩ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ توسط بهار نظرات () |

Design By : Night Melody