بدون عنوان 33 - رد پای زندگی...
































رد پای زندگی...

سلام...

دیشب شب یلدا بود. به دلایلی دوست نداشتم راجع به یلدا پست بذارم. شب بدی نبود اما خداروشکر که گذشت.

دیشب من: ساعت سه و نیم نصفه شب بود که رفتم بخوابم. توی پتو غرق شدم و کپل رو محکم بغل کردم. دلم یه بغل محکم میخواست. گفتم شاید کپل هم دلش بخواد! هوا یه جورایی سرد و خوشایند بود. یه جوری بود که دلم میخواست پتو و کپل رو محکم تا صبح سفت بگیرم. خیلی خوابهای عجیب و طولانی دیدم. مثلا خواب دوست مامانم رو دیدم که هیچ ربطی به افکار من نداشت. دقیقا یادم نیست چه اتفاقی توی خواب هام افتاد. نمیخوام هم بهش فکر کنم. ساعت ده صبح آلارم موبایلم به زور از توی خواب کشیدم بیرون. بیدار شدم خاموشش کردم و گذاشتمش برای ساعت یازده! دیگه ساعت یازده به خاطر کارهای زبان مجبور شدم بیدار بشم وگرنه تا الان خواب بودم! من عاشق خوابیدنم. آرامشی توی خواب دارم که هیچ جای دیگه و با هیچ کاری اون آرامش رو بدست نمیارم.

صبح احساس کردم داره بارون میباره. خیلی خوشحال شدم اما بعد اصلا یادم رفت بیرون رو نگاه کنم. فکر کنم بارونی در کار نبوده.

کتف راستم به شدت درد میکنه. همیشه یه کم درد رو داشت اما انقدر زیاد نشده بود هیچوقت. سر نماز هم بیشتر دردشو احساس میکنم! جوری که دلم میخواد بشینم وسط نماز! نمیدونم چیکارش کنم. گفتم ورزش کنم خوب میشه که فایده ای نداشت. دکتر هم دوست ندارم برم! قبلا که "اون" بود کتفم رو دید گفت چیزیش نیست، عصبیه! راست هم میگفت، چون بیشتر توی امتحانا درد میگرفت. از امتحان فقط حرص خوردنش رو بلدم!

 بعضی وقتها فکر میکنم کاش میشد خاطرات آدم ها پاک بشه. کاش یه سیستم کنترلی توی مغزمون داشتیم که براش تعیین میکردیم چه برهه ای از زندگیمون بمونه و چه برهه ای پاک بشه. به کجای دنیا بر میخورد اگه این سیستم وجود داشت؟

دلم کپل رو میخواد. دلم خواب میخواد، آروم... دلم یه دنیا آرامش میخواد. دلم یه حس هیجان انگیز میخواد، یه چیزی که از این یکنواختی نجاتم بده... دلم بازم خواب میخواد... کاش میشد...

نوشته شده در چهارشنبه ۱ دی ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ توسط بهار نظرات () |

Design By : Night Melody