بدون عنوان 32 - رد پای زندگی...
































رد پای زندگی...

سلام...

امروز روز خوبی بود. تا ساعت یازده خوابیدم. بعد پاشدم با حوصله زبان خوندم. عصر رفتم کلاس زبان. ساعت نه شب از کلاس برگشتم... سرم درد میکرد. همیشه بعد از کلاس درد میکنه! اومدم خونه یه قرص خوردم و یه دوش گرفتم. بهتر شدم. مهمون هم دارم. دوستم از شیراز اومده. خداروشکر باهاش راحتم. کلا دختر راحتیه. زنگ زدم شام برامون آوردن. الان هم دوستم داره میره بخوابه. منم بیکارم نیشخند

امروز داشتم لاک هامو پاک میکردم. کنار ناخون هام خیلی میسوخت. دیدم پوست کنار ناخونمو کلی کندم. از بس که استرس داشتم این مدت. اصلا حواسم نبود، هروقت حرص میخوردم کنار ناخونمو میکندم. دستهای کوچولوی بیچاره ی من ناراحت

از حس و حال الانم بخوام بگم...هومممم... بد نیستم. یعنی واقعا خیلی بهتر شدم. این حسم رو هم مدیون دوستای خوب وبلاگیم هستم که بهم کلی روحیه دادن. ممنونم از همتون ماچ ... خیلی راحت تر میتونم به بدی های "اون" فکر کنم. دلم یه بغل محکم میخواد، بوسه میخواد، عشق میخواد، اما میتونم به دلم بگم صبر کن. دیگه مثل قبلا بیقرار نمیشم... اما یه چیزی که اذیتم میکنه اینه که هنوز نمیتونم کسی رو کنار خودم تصور کنم. شاید هنوز زود باشه.

موهامو براشینگ کردم کلی خوشگل شدم مژه . هوس کردم برم مهمونی. فردا برای شب یلدا خونه ی یکی از فامیلها دعوتم. خوشحالم لبخند

دلم یه حس قشنگ میخواد مثل حس آهنگ "همه چی آرومه"... دیدین چه حس آرامش بخشی به آدم میده؟ منم دقیقا همون حس رو میخوام. اگه وقت داشتم یه رمان قشنگ رو شروع میکردم. اما خودمو میشناسم. از کار و زندگی میفتم اگه بشینم پای رمان.

چقدر حرف زدم! ممنون که همیشه همراهمید ماچ

نوشته شده در دوشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ توسط بهار نظرات () |

Design By : Night Melody