بدون عنوان 31 - رد پای زندگی...
































رد پای زندگی...

سلام...

توی خونه تنهام. ترجیح دادم تلویزیون رو خاموش کنم و خودم آهنگ بذارم. نمیدونم آهنگ کیه. اما هرچی هست آرومم میکنه. تازه از خواب بیدار شدم. امروز صبح باشگاه بودم. خیلی خسته شدم، برای همین بعد از ناهار چند ساعت خوابیدم!

دلم بارون میخواد. نم نم... دلم میخواد هوا از این وضع در بیاد... دلم مسافرت هم میخواد. اینو خیلی وقته دلم میخواد. اما کسی نیست که باهاش برم.

سردم نیست. گرمم هم نیست. معتدلم. از همه نظر معتدلم. الان یه کم عاقلانه تر میتونم فکر کنم. به گذشته که برمیگردم دیگه حسرت نمیخورم. اما هنوز نمیتونم توی ذهنم کسی رو جای "اون" بیارم... دیروز به خواهرم گفتم تموم شد. گفتم که الان همه چیز خوبه، هیچ مشکلی هم ندارم. نمیخواستم نگرانش کنم. کاری که از دستش برنمیاد اون سر دنیا. به مامانم نگفتم. خودش با یه "الو" گفتن من پشت تلفن همه چیزو میفهمه.

خوشحالم برای داشتن خونواده ای که فکرم هستن. خوشحالم که دوستشون دارم و دوستم دارن. دلم برای مامانم تنگ شده. چند ماه دیگه هم طاقت میارم. میگذره. مثل این همه چیز که گذشت.

نوشته شده در یکشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٩ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ توسط بهار نظرات () |

Design By : Night Melody