بدون عنوان 30 - رد پای زندگی...
































رد پای زندگی...

بازم اومدم اینجا... بهترین جاست...

دوستم از بیرون که اومد، اومد پیش من. هیچی راجع به اینکه خوش گذشت و کیا بودن و این چیزا ازش نپرسیدم. اونم چیزی نگفت. حتی نگفت بقیه گفتن بهار کجاست یا نه. شاید میخواست من بپرسم بعد بگه. شاید هم واقعا هیچکس سراغ منو نگرفته. نمیدونم. اصلا اهمیتی هم نداره... ولی طاقت نیاوردم و بعد از یک ساعت ازش پرسیدم "اون" هم بود؟ گفت نه. خونه ی فلانی بود...

پی ام سی هم زده تو کار آهنگ های قدیمی. یعنی همون آرشیو خاطرات من. آهنگ "فقط برو" امیر عباس رو گذاشته بود. یاد یک سال پیش افتادم... توی ماشین من بودم و "اون" بود و یکی از دوستاش. دوستش یه سی دی بهم داد که گوش کنیم. وقتی سی دی رو گذاشتم دیدم فقط همین یه آهنگ رو توش گذاشته. دلم براش سوخت. تازه رابطه ش با دوست دخترش تموم شده بود و حسابی داغون بود. براش ناراحت بودم اما ته دلم خوشحال بودم که من خوشبختم و عشقی که بین من و دوستم("اون") هست برای همیشه میمونه.

الان یک سال از اون موقع میگذره. دوست "اون" ازدواج کرده و قصه ی جدایی پارسال رو تا حالا صد دفعه فراموش کرده. نمیدونم خوشبخته یا نه. اما میدونم با کسی ازدواج کرد که خودش میخواست... و اما من، حال من که مشخصه. اثری از اون عشق آتشین نیست و اصلا توی وضعیت خوبی نیستم.

به من میگن صبر داشته باش، تحمل کن، همه چیز درست میشه. باید بگم که من هر روز حالم داره بدتر میشه. دلم میگیره، عصبانی میشم. تحمل کردن خیلی چیزا که قبلا برام راحت بود الان غیر ممکن شده. اگه قراره من هر روز حالم بدتر از روز قبل باشه باید یه فکری به حال خودم بکنم. چه فکری باید باشه رو نمیدونم...

نوشته شده در جمعه ٢٦ آذر ۱۳۸٩ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ توسط بهار نظرات () |

Design By : Night Melody