بدون عنوان 29 - رد پای زندگی...
































رد پای زندگی...

سلام...

عصر جمعه ست. توی خونه تنها نشستم و نمیدونم چیکار کنم. با اینکه یه عالمه از تکلیف های زبانم مونده ولی دستم به انجام هیچ کاری نمیره. دوستم اومد اینجا. داشت با بچه ها میرفت بیرون. اومد اینجا که با هم بریم. من گفتم نمیام. چون "اون" هم بود. خیلی مقاومت کردم که الان اینجام و بیرون نیستم. از خودم تعجب میکنم! خیلی دوست داشتم برم. هنوز دلم میخواد اونو ببینم. دوست هم ندارم یه عصر جمعه ی دیگه رو توی خونه تنها بشینم. رفتم نشستم پشت پیانو. یه آهنگ آسون زدم. "خواب های طلایی" استاد معروفی رو. انقدر بد زدم که آخرش محکم دستمو گذاشتم روی کلاویه های پیانو، یه صدای وحشتناکی داد که حالم جا اومد!

واقعا نمیدونم با این خونه و سکوتش چیکار کنم که اینجوری دیوونه م نکنه. احساس میکنم همه ی در و دیوار خونه روی قفسه ی سینه م سنگینی میکنه.

واقعا من چرا الان باید تنها باشم؟ میتونستم با دوستام بیرون باشم و کلی هم بهم خوش بگذره. شاید هم نمیگذشت. نه، واقعا خوش نمیگذشت. با این تصمیم های جدیدم دیگه نمیتونم با وجود "اون" خوش بگذرونم.

دلم میخواد ساعتها بشینم و پیانو بزنم. اما خیلی وقته نزدم، بیشتر نت هام یادم رفته. خواهرم هم همه ی نت ها رو با خودش برده.

واقعا الان باید چیکار کنم؟ 

نوشته شده در جمعه ٢٦ آذر ۱۳۸٩ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ توسط بهار نظرات () |

Design By : Night Melody