بدون عنوان 28 - رد پای زندگی...
































رد پای زندگی...

سلام...

از خونه ی خاله م تازه اومدم. سرم درد میکنه. میخواستم زبان بخونم اما سرم نمیذاره. امروز از صبح اونجا بودم. دو تا گوشیهام رو یادم رفته بود ببرم. الان که برگشتم و بهشون نگاه میکنم فقط دو تا اس ام اس داشتم: یکیش رو دوست پسر یکی از دوستام برام زده بود که فکر میکرد من پیش دوست دخترشم و با اون کار داشت. اون یکی هم تبلیغاتی بود! یعنی توی یه روز به این بلندی یه نفر هم به فکر من نبوده که حالمو بپرسه. بعد که خوب فکر کردم دیدم الان هفته هاست که وضع همینه و من تا حالا دقت نکرده بودم!

چقدر دلم میخواست یکم آرامش داشته باشم. از فکر و خیال آینده و این که آخرش چی میشه دارم دیوونه میشم. دلم میخواد همه جا تاریک باشه. تحمل دیدن هیچ عشقی رو بین دو نفر ندارم. نمیدونم از حسادته یا چیز دیگه ایه که انقدر به این موضوع حساس شدم... الان هم همه ی چراغ هارو خاموش کردم، روی تختم دراز کشیدم و دارم مینویسم.

امروز تاسوعا بود. قیمه ی نذری خوردم. دعا هم کردم. نمیدونم دعای من توی امروز با روزای دیگه برای خدا فرقی داره یا نه. در هر صورت من دعا کردم!

هیچ چیزی به اندازه ی گوش کردن آهنگ نمیتونه منو احساساتی کنه. تا یه آهنگ بیاد تموم بشه من یاد هزار تا چیز میفتم. امروز هم توی ماشین حس های جورواجوری میومد سراغم. با هر آهنگ حسم عوض میشد. اما مضمون همشون یه چیز بود. حس دلتنگی.

دلتنگ برای چی؟ برای خیلی چیزا... برای عاشق شدن، دوست داشتن، مهربونی و همه ی چیزایی که توی پست های قبل گفتم دلم میخواد داشته باشم و ندارم.

پ.ن: هنوز حالم نیومده سر جاش. به قول شادی، روزهای اول،علائم ترک یه معتاد رو دارم.

نوشته شده در چهارشنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ توسط بهار نظرات () |

Design By : Night Melody