بدون عنوان 27 - رد پای زندگی...
































رد پای زندگی...

سلام...

اول میخوام از همه ی دوستای خوبم تشکر کنم که با کامنت هاشون خیلی به من کمک کردن. هم با کامنت گذاشتن، هم با چت ها ی آرامش بخش و ایمیل های زیباشون. همه ی اینها باعث شد من به این نتیجه برسم که فراموش کردن کسی که همه ی زندگیه منه، کار غیر ممکنی نیست.

حالم الان مثل آدمی میمونه که مسخ شده. به هیچی احساس ندارم. سنگ شدم. آهنگ که گوش میکنم هنوز ذهنم میره پیش قبلانا، اما دیگه نمیشینم با آهنگ ها گریه کنم. این حالم رو دوست ندارم. من با احساساتم زنده بودم. با احساساتم شارژ میشدم. الان که اینجوری شدم حس میکنم مرده ام.

امروز ٩ صبح رفتم باشگاه. حالم اصلا خوب نبود. ولی حدودا دو ساعت اونجا بودم. بعدش تند تند اومدم خونه و یه چیزی خوردم و رفتم دکتر. چند ساعت هم اونجا معطل شدم. تمام این مدت خودمو با بروفن سر پا نگه داشته بودم. مثل آبنبات از صبح دارم بروفن میخورم. بعدشم توی این بارون شدید میخواستم برم کلاس زبان که دیدم نمیشه. رفتما، ولی با آژانس. تا ٩ هم کلاس بودم. خودم تعجب میکنم با این حالی که من داشتم هنوز زنده م. الان هم باید برم شام درست کنم و بعدش برم پیش کپل که با هم بخوابیم. دلم براش تنگ شده.

برام دعا کنید...

نوشته شده در دوشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸٩ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ توسط بهار نظرات () |

Design By : Night Melody