بدون عنوان 26 - رد پای زندگی...
































رد پای زندگی...

سلام...

ساعت دو شب هست که هست. به من چه؟ کی گفته الان باید خواب باشم؟ فردا هشت صبح باید برم باشگاه. بعدشم تا ٩ شب کار دارم. حالمم خوب نیست. خدا به خیر بگذرونه فردارو که من غش نکنم و حالم بد نشه!

دلم یه حس قشنگ میخواد. دلم یکی رو میخواد که حال من براش مهم باشه و مرتب زنگ بزنه ازم شرح حال بگیره. دلم میخواد یکی رو داشته باشم که وقتی بهش زنگ میزنم بهم بگه اتفاقا الان داشتم بهت فکر میکردم، دلم برات تنگ شده بود. دلم یه آغوش گرم میخواد. یه بغل که برای چند دقیقه هم که شده توش آروم بگیرم. دلم محبت میخواد، محبت میخواد، محبت میخواد... دلم عشق میخواد. میخوام عاشق باشم و عاشقم باشه. دلم میخواد یکی همیشه منتظرم باشه. یکی لحظه شماری کنه منو ببینه. یکی بهم بگه چقدر امروز قشنگ شدی، چقدر این لباست بهت میاد...

دیوونه شدم، نه؟ این همه چیز تو زندگی من کم بود و خودم نمیدونستم؟ پس جای تعجب داره که نرفتم بمیرم! از کجا بیارم این چیزارو؟ اینارو که توی مغازه ها نمیفروشن ناراحت

الان دلم میخواست سرمو میذاشتم روی بازوش و تا صبح از حس امنیت و آرامشی که بهم داده لذت میبردم. (هنوز نمیتونم کسی جز اون رو تصور کنم، پس دعوام نکنید).

دلم دوستت دارم میخواد، عزیزم میخواد، مهربونم میخواد...

نوشته شده در دوشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱:٥٢ ‎ق.ظ توسط بهار نظرات () |

Design By : Night Melody