یعنی میشه خدا هم بیاد اینجارو بخونه؟ - رد پای زندگی...
































رد پای زندگی...

وای خدا تو آدما رو روی زمین فرستادی برای اذیت کردن هم؟ خیلی ازت گله دارم. من که دعای شب و روزم اینه که نذار بیشتر از این اذیت بشم، تو چرا به حرفم گوش نمیکنی؟ اصلا معلوم هست حواست کجاست؟ دیگه چه جوری با نماز خوندن و دعا کردن آروم بشم وقتی اصلا به من توجه نمیکنی؟ یه موقع هایی فکر میکردم خدا منتطره من دعا کنم تا اجابت کنه...خدایا، چی به سر دل من اومده؟

حالم خیلی بده. از پست قبلی هم بدتر. الان من احمق بهش زنگ زدم. خودمم نمیدونم چرا اینکارو کردم. روانی ام من. یک ماه نمیتونم خودمو کنترل کنم این تلفن لعنتی رو برندارم و بهش زنگ نزنم. اصلا چرا من فکر میکنم بدون اون نمیشه خوش بود؟ چرا فکر میکنم هرچی خوشبختیه با اونه؟ دیگه از این بدبخت تر که همش حالم گرفته ست و یه لحظه بدون غصه نیستم؟ گور بابای هرچی عشقه. عشق کجا بود؟ اصلا کی میفهمه دوست داشتن یعنی چی که بخوام همه ی زندگیمو له کنم برای دوست داشتن یه نفر.

گفتم بهش زنگ زدم. گوشی رو برداشت و مثل همیشه بیخیال و خیلی راحت احوالپرسی میکرد. کلا من ناراحت باشم یا نباشم فرقی نداره براش. یه کم باهاش صحبت کردم و گفتم: "من و کپل داریم میخوابیم"(کپل عروسکمه). بعد یه کم حرف تو حرف اومد، یه دفعه گفت: "برو بخواب دیگه". من وا رفتم. گفتم: "زنگ که نمیزنی، وقتی هم من زنگ میزنم حالتو بپرسم اینجوری برخورد میکنی". گفت: "خودت گفته بودی میخوای بخوابی". گفتم: "خب هروقت میخواستم میرفتم، نباید که تو بگی برو.اگه دلت نمیخواد بهت زنگ بزنم بگو، منم دیگه این کارو نمیکنم". گفت: "هرجور خودت راحتی". گفتم: "اگه برات فرقی نداره نمیزنم دیگه". گفت: "نه فرقی نداره". فکر کنید، زنگ زدن و نزدن من براش فرقی نداشت. ارزش من این بود پیشش واقعا؟ گفتم باشه مطمئن باش که دیگه زنگ نمیزنم.

بهش گفتم: "یه چیزی بگم ناراحت نمیشی؟" گفت: "نه،بگو". گفتم: "از خدا میخوام این همه زجری که من کشیدم رو تو هم بکشی یه روزی. فقط اون روز بیا و بهم بگو". گفت: "دارم میکشم" (مشکلات دیگه ی زندگیشو میگفت. ربطی به رابطمون نداشت). گفتم: "نه، عین من، همینطوری از نظر احساسی بشکنی و ضربه بخوری". بعد هم خداحافظی کردمو یه اس ام اس براش زدم: "...ازت میخوام همه ی سعیتو بکنی دیگه منو نبینی. یادم باشه به مامانم بگم نظرم عوض شده که گفتم فعلا نمیخوام ازدواج کنم، زنگ بزنه و جوابشو عوض کنه. از زندگیم میندازمت بیرون با یه دنیا نفرت. با بی عرضگیت تنهات میذارم". 

حالمم که الان کاملا میشه حدس زد. نیازی به توضیح نیست. فقط موندم من چقدر احمقم که سه ساله خودمو علاف کردم. دخترا بعضی وقتها چقدر میتونن احساساتی و کور بشن.

چقدر حس بدی دارم خدایا. دلم  همون بهار سه سال پیش رو میخواد. بدون هیچ عشقی. دلم همون دختری رو میخواد که همه ی دانشگاه مونده بودن که چرا با هیچکی دوست نمیشه و منم با افخار به دوستام میگفتم از این روابط خوشم نمیاد.

چقدر روی اعتقاداتم پا گذاشتم. چقدر کور بودم و ندیدم وقتی حتی آدمهای غریبه هم از خوشگلیم میگفتن و اون حتی یه تعریف هم ازم نمیکرد.(به جز چند ماه اول)... چقدر احمق بودم که نفهمیدم فقط به خاطر قیافم باهام دوست شده. میخواست پیش خودش احساس غرور کنه که تونسته با کسی دوست بشه که به هیچ پسری محل نمیذاشته. الان تازه دارم این چیزارو میبینم. احساس میکنم غرورم له شده، قلبم له شده و دیگه هیچ چیزی جز حس نفرت و شکست توی وجودم نیست.

حالا نباید از خدا گله داشته باشم؟

نوشته شده در یکشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٩ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ توسط بهار نظرات () |

Design By : Night Melody