بدون عنوان 25 - رد پای زندگی...
































رد پای زندگی...

سلام...

چقدر خوب شد به لپتاپم رسیدم. الان از بیرون اومدم. تا ننویسم آروم نمیشم. دلم نگرفته، عصبانی هم نیستم. اما آروم هم نیستم. یه حس عجیبی دارم. امروز چهار تایی رفتیم بیرون. من و "اون" و دو تا از دوستامون. طبق معمول که من توی ماشین "اون" باید جلو مینشستم. خب با اینکه دارم سعی میکنم رابطه م باهاش کمرنگ تر بشه ولی همچین موقعیت هایی نمیذاره من تصمیمم رو بدون اینکه اذیت بشم عملی کنم. با هم رفتین یه جا شام خوردیم. داشتم گوشیشو نگاه میکردم که اسمس های خودم رو پاک کنم یه وقت کسی نخونه. با اینکه همیشه این موضوع برام مهم بوده اما هیچوقت توجه نمیکرد. میگه حواسم به گوشیم هست. گفت داری چی میخونی؟ گفتم: "هیچی دارم اس ام اس های خودمو پاک میکنم". با اینکه اس ام اس هایی هم داشت که دخترایی براش زده بودن که من نمیشناختمشون ولی اونارو نمیخوندم. اصلا هم ازش نپرسیدم اینا کین. به یه اس ام اس رسیدم که دیشب خودم براش زده بودم: "خیلی فکر کردم دیدم بهتره که دیگه با هم نباشیم". بهش نشون دادم گفتم چرا دیشب جواب اینو ندادی. گفت: "چی بگم؟ حق داری"... منم دیگه هیچی نگفتم. ولی خیلی غصه خوردم. چرا حتی ازم نپرسید چرا میخوای بری؟ حتما یه دلیلی داشتم. یعنی اصلا براش مهم نبود که بدونه؟ تنها دلیلم هم اینه که من توی این رابطه اصلا از نظر احساسی تامین نمیشم. فقط و فقط همین... اینجا خیلی ناراحت شدم.

وسط شام هم دوباره گوشیشو برداشتم که بقیه ی اس ام اس هامو پاک کنم. چون دفعه ی قبلی وقتی به اون اس ام اس رسیدم دیگه بقیه رو نگاه نکردم. همینطوری یکی از اس ام اس هاش توجه امو جلب کردم. از سر کنجکاوی بازش کردم. یه دختری براش فرستاده بود. چند تا کلمه ی اولشو خوندم بعد گوشی رو از دستم گرفت. انقدر بهم برخورد که نگو. با حالت بی تفاوت گفتم: "فقط از سر کنجکاوی بازش کردم وگرنه اصلا برام مهم نبود". واقعا هم زیاد اهمیتی نداشت برام. من از اون خیلی مطمئنم. اصلا هرکاری دلش میخواد بکنه. من که دارم سعی میکنم رابطه مو تموم کنم. ولی این حرکتش خیلی منو رنجوند. خیلی ناراحت شدم.

سر شام خیلی عصبانی بودم. ولی سعی میکردم نشون ندم. ازم میپرسید چیه؟ چرا ناراحتی؟... واقعا به نظرش جای سؤال داشت؟؟!! گفتم چیز مهمی نیست.

توی ماشین موقع برگشتن گفتم حالم گرفته ست. گفت چرا؟ دلیل خاصی داره؟؟؟!!!!

خدایا، چرا من به اینجا رسیدم توی این رابطه؟ کلا چی به سر من اومده که اینجوری شدم؟ یه وقتهایی به هیچکس محل نمیذاشتم. رابطه م هم که با اون شروع شد همه چیز خیلی خوب بود. من کلا با رابطه ی دختر و پسر مخالفم مگر اینکه به قصد آشنایی برای ازدواج باشه. رابطه ی ما هم اولش همینجوری بود. چرخید و چرخید تا به اینجا رسید. به اینجایی که واقعا نمیدونم چیکار کنم.

یه سؤال دارم، ممنون میشم اگه کسی تجربه ای داره یا میتونه بهم کمک کنه، جواب بده. اگه من ازدواج کنم میتونم اونو راحت فراموش کنم؟ میترسم اگه ازدواج کنم باز هم توی فکر اون باشم که این خودش یه فاجعه ست. چیزی هم نیست که بشه روش ریسک کرد.

نوشته شده در جمعه ۱٩ آذر ۱۳۸٩ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ توسط بهار نظرات () |

Design By : Night Melody