بدون عنوان 24 - رد پای زندگی...
































رد پای زندگی...

سلام...

امروز از صبح میخواستم چند خط بنویسم اما تا الان که ساعت سه و نیم نصفه شبه وقت نکردم. انقدر کار ریخته رو سرم که حد نداره. این کلاس زبان هم هر بار یه عالمه تکلیف میذاره رو دستم!

امروز دلم خیلی هواشو کرده بود. بهش زنگ زدم، کتابخونه بود. گفتم بعد از کلاسم بیا بریم بیرون. گفت خیلی خسته م. از صبح بیمارستان بودم، تا شبم باید درس بخونم. ناراحت شدم. اونم فهمید. مهم بود که من ناراحت شدم؟؟!! دیگه توی راه که داشتم برمیگشتم خونه، هر دو نفری رو که با هم میدیدم کلی حرص میخوردم. امروز خیلی بهش احتیاج داشتم. خیلی دلم تنگ شده بود. برای خودش. برای خیلی چیزا. اگه میدیدمش میتونست همه ی دلتنگیهامو خوب کنه... بیخیال، من دیگه یاد گرفتم روحیه مو بدون این چیزا خوب نگه دارم. بیخیال دلتنگی. خودم که اینجام، دیگه دلم برای کی باید تنگ بشه؟؟!!!

هوا چقدر سرد شده. یخ زدم تا رسیدم خونه. دلم برف میخواد. خیلی میخواد ناراحت

برم به کارام برسم ببینم میتونم یک ساعت بخوابم یا نه!

نوشته شده در پنجشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٩ساعت ۳:۳۳ ‎ق.ظ توسط بهار نظرات () |

Design By : Night Melody