بدون عنوان 22 - رد پای زندگی...
































رد پای زندگی...

سلام...

من به خدا دوست ندارم همش بگم حوصله م سر رفت و خسته شدم و این چه وضعیه. اما هرکسی جای من بود همینو میگفت. دیگه نمیدونم چیکار کنم. دیگه واقعا واقعا کلافه شدم. خدا هم معلوم نیست سرش به چی گرمه اصلا صدای منو نمیشنوه. تا چند وقت پیش، هرکی این حرف رو میزد، میگفتم خدا همیشه میشنوه. حتما هم جواب میده. شاید تو جوابشو نمیبینی. اما الان حرفمو پس میگیرم و به همه میگم خدا اصلا اصلا صدای منو نمیشنوه.

دلم آرامش میخواد. در همین حد بگم که همه چیز آرامش منو ازم گرفته. نمیخوام بشینم توضیح بدم و تفسیر کنم که چی شد و چرا شد و این چیزا. اتفاق افتاده دیگه. از این به بعد هم کاری از دست من بر نمیاد.

باور کنید یه تصمیم درست نمیتونم بگیرم. همین هم بیشتر باعث میشه که از دست خودم عصبانی باشم. وقتی میگم دیگه نمیخوام فلانی رو ببینم چون همه ی  زندگیه منو به هم ریخته، چرا سه روز بعد میرم میبینمش؟ چرا اون انقدر پررو ا که به خودش اجازه میده مثل قبلا باهام برخورد کنه؟ چرا وقتی میگم سه روز حتی یه اسمس هم نزدی فقط منو نگاه میکنه؟ آخ که من چقدر عصبانی میشم با این سکوت بی جا. احساس میکنم دارم با دیوار حرف میزنم. حتی اگه دلایل کاملا غیر منطقی برام میاورد، پیش خودم میگفتم کلا آدم غیر منطقی ایه و ولش میکردم میرفتم. اما الان این سکوت یعنی چی؟‌ یعنی حرفهای من حتی انقدر ارزش نداره که یه کم روشون فکر کنی و جواب بدی؟

وقتی میبینم خودم رو قاطی رابطه ای کردم که فقط داره دیوونم میکنه، احساس میکنم دارم توی یه باتلاق دست و پا میزنم. گور بابای دوست داشتن. اصلا دوست داشتن چه معنی داره وقتی انقدر یه نفر اذیت بشه؟ وای که چقدر اعصابم از دست خودم خورده. یعنی واقعا خاک تو سرم، بعد از ٢٣ سال زندگی هنوز یه تصمیم نمیتونم بگیرم. عین بچه ها هستم. کل زندگیم شده سردرگمی. یعنی واقعا خاک تو سرم.

نوشته شده در یکشنبه ٧ آذر ۱۳۸٩ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ توسط بهار نظرات () |

Design By : Night Melody