بد روزیه این جمعه - رد پای زندگی...
































رد پای زندگی...

جمعه که میشه، از در و دیوار خونه حس بی حوصلگی میباره. حتی اگه ده سال هم به تقویم نگاه نکرده باشی و اصلا ندونی چندمه و چند شنبه ست، همین که جمعه میشه از این حس مزخرفش میفهمی.

داشتم به دوستم میگفتم پوسیدم تو خونه. ولی آخه ساعت ده شب کجا میشه رفت؟ اونم تنها!!!

نه زنگی، نه اس ام اسی، نه یکی اشتباهی زنگ در خونه رو میزنه حداقل من بفهمم آدم های بیرون زنده ن!!! هر بار که به قفل در خونه نگاه میکنم، احساس میکنم اینجا حبس شدم! تقصیر خودمه که جای روز و شبم عوض شده.

میدونید چند وقته یه خبر توپ خوشحال کننده نشنیدم؟ خودمونیما، زندگیم چقدر یکنواخت شده. امروز صبح زود اومدم بیدار بشم(دیگه خوابم نمیومد) گفتم بیدار شم چیکار کنم؟ هیچ کاری نداشتم. برای همینم دوباره گرفتم خوابیدم!

سه روز پشت سر هم تعطیل میکنن نمیگن آدم دق میکنه توی خونه. هزار تا کار اداری هم دارم که تازه شنبه باید برم دنبالشون.

پ.ن: انقدر غر زدم ولی اصلا سبک نشدم.

نوشته شده در جمعه ٥ آذر ۱۳۸٩ساعت ٩:٥٩ ‎ب.ظ توسط بهار نظرات () |

Design By : Night Melody