بدون عنوان 21 - رد پای زندگی...
































رد پای زندگی...

پنجره رو بستم. چقدر هوا سرد شده. باید لباس گرمتر بپوشم که سرماخوردگیم از این بدتر نشه. خونه هنوز به هم ریخته ست. اصلا حوصله ی جمع و جور کردن ندارم. درست مثل ذهن خودم که حوصله ی جمع کردنشو ندارم. هر طرف ذهنم به یه چیز فکر میکنه. همین روزاست که از هم بپاشه.

امروز که داشتم از پیش اون برمیگشتم، توی بزرگراه گریه میکردم. حتی هوس نکردم تند رانندگی کنم. میخواستم همه چیز آروم باشه. آرامشی که خیلی وقته از من دور شده.

بعد از اینکه از پیش اون اومدم به همه چیز یه جور دیگه نگاه میکردم. از لبو فروش سر کوچه گرفته که توی اون سرما با اشتیاق و البته از سر اجبار کنار چرخش وایساده، تا پیشی کنار خونه که شاید گرسنه ش بود. اما به همه شون از یه جهاتی حسودیم میشد. دلم یه دنیا احساس خوشبختی میخواد. شاید اون گربه ی توی کوچه از من بیشتر احساس خوشبختی کنه!

امروز احساس کردم هم دوست دارم هم متنفرم. هم میخوام باشم هم میخوام فرار کنم. یه حس دوگانگی خیلی بدی دارم که نمیتونم به هیچ صراطی مستقیمش کنم. کلا کمتر از قبل میتونم به چیزی یا کسی عشق بورزم. احساساتم دچار یه جور حمله شده! بیشتر از این توصیف کنم احساس دیوونگی میکنم!!!

امروز قبل از اینکه برم پیشش نمازمو خوندم و از خدا خواستم خوشحال از اونجا برگردم! وقتی رسیدم پیشش هنوز حرف دیشبش که منو ناراحت کرد یادم بود. بهش گفتم آشتی؟ گفت: "من که از اول آشتی بودم". نمیخواستم منت کشی کنم اما خب منم بی تقصیر نبودم. بغلم کرد. رفتم چای ریختم و با شیرینی خوردیم. بعد هم یه کم با هم تلویزیون نگاه کردیم. ولی من همش حواسم پیش حرفهایی بود که میخواستم بزنم. بعد شروع کردم: گفتم و گفتم و گفتم. چند تا جمله هم شنیدم. ناراحت شدم. بغلم کرد که ناراحتیم یادم بره. اما من که بچه نبودم. و ای کاش که بودم. ای کاش بچه بودم و همه ی غصه ها با یه آغوش مهربون یادم میرفت. به زور لبخند زدم. رفتم خودمو با کارهای آشپزخونه مشغول کردم و دلمو سپردم به دست آواز. انقدر خوندم تا کارها هم تموم شد. بعدش رفتم یه کم دراز کشیدم. و اون داشت ایکس باکس بازی میکرد. نمیدونم تا چه حد ناراحتی منو فهمید. شایدم فکر میکرد هنوز توی آشپزخونه م. شاید صدای آواز خوندنم هم به گوشش نرسیده بود. شاید من از اول تنها بودم و نمیدونستم!!!

خیلی فکر کردم. شاید یه مدت تنهایی بد نباشه. در هر حال من یه دختر شانزده ساله نیستم که تازه بخوام با کسی باشم ببینم آخرش چی میشه.

مغزم یخ زده. کاش این نیمه ی دوم سال زودتر تموم بشه تا من بتونم درست فکر کنم! من دلم بهار رو میخواد!!!

نوشته شده در چهارشنبه ۳ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱:٥٢ ‎ق.ظ توسط بهار نظرات () |

Design By : Night Melody