بدون عنوان 19 - رد پای زندگی...
































رد پای زندگی...

سلام...

اینکه چرا هیچوقت برای من وقت خواب نمیشه رو نمیفهمم. ساعت سه نصف شبه و من انگار که ساعت هشت صبح باشه تازه یه ظرف ذرت برای خودم درست کردم و دارم میخورم. سکوت خوبی داره شب. آرامش میده بهم. همین ساعت هاست که صدای جارو زدن رفتگر هم از توی کوچه میاد.

دیشب یه کتاب رو شروع کردم. کتاب معروفی نیست. اسمش "عطر رازیانه" ست. تا حدودی میتونم بگم جذبم میکنه. تا هشت صبح داشتم میخوندمش. من کلا عادت دارم یه کتاب رو که شروع میکنم، حداقل دویست صفحه شو میخونم و بقیشو میذارم برای چند ساعت بعدش. معمولا خوندن یه کتاب رو بییشتر از دو روز طولش نمیدم. اما همون دو روز حسابی از کار و زندگی میفتم. فرهنگ کتاب خوندنم خوب چیزیه که من ندارم!

دلم میخواد یه پیشی بخرم. پشمالوی پشمالو. همینجا واسه خودش لم بده و من نازش کنم. من عاشق تنبلی گربه هام. همش یه جا افتادن... نمیدونم، شایدم بخرم!

بعد از راهنمایی شما دوستای خوبم در مورد رابطه م با "اون"، به این نتیجه رسیدم که کمتر بهش زنگ بزنم. کمتر هم توی فرهنگ لغت من یعنی "اصلا"!!!... یه کم سخت بود، ولی از کاری که کردم راضی بودم. نتیجه ش این بود که: دیروز بهم زنگ و اس ام اس نزد. فقط چند ساعت با بچه ها بیرون بودیم که اونم بود... امروز هم از صبح تا عصر نه زنگ زد نه اس ام اس. عصر دیگه احساس کرد منم وجود دارم و یه زنگ بهم زد. منم خیلی عادی برخورد کردم و اصلا نگفتم از صبح تا حالا کجا بودی. ازم خواست فردا با اون و دو تا دیگه از دوستامون یه جایی بریم که منم قبول کردم... دیگه احساس نمیکنم خودم رو تحمیل کردم یا ادامه ی رابطه فقط به خاطر منه. در کل، حس خوبی دارم لبخند

نوشته شده در شنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٩ساعت ٢:٥٢ ‎ق.ظ توسط بهار نظرات () |

Design By : Night Melody