پنج صبح و بی خوابی - رد پای زندگی...
































رد پای زندگی...

سلام...

دلم برای خودم تنگ شده. برای نوشتن هم شاید! ساعت یه کم از پنج صبح گذشته. هنوز نخوابیدم. داشتم با خواهرم صحبت میکردم. مجبورم زمانم رو یه جوری باهاش تنظیم کنم. به اندازه ی پنج صبح صدای سکوت نمیاد. به اندازه ی پنج صبح هم همه جا تاریک نیست. دلم یه لیوان چای داغ میخواد با چند تا بیسکوییت شکلاتی. اما حوصله ندارم کتری رو روشن کنم. باشه برای فردا صبح!

یه نگاه به دور و برم که میندازم میبینم چقدر همه جا به هم ریخته ست. اگه یکی سر زده وارد این خونه بشه حتما وحشت میکنه... بعد از خوابیدن روی تخت خودم و خواهرم، حالا نوبت به این رسیده که یه رختخواب بیارم توی هال و روی زمین بخوابم. از جای خواب تکراری خوشم نمیاد! اون رختخواب همینجور وسط هال افتاده. مانتو ها و پالتو هایی که چند روز گذشته پوشیدم هم همشون به پشت چند تا صندلی از میز ناهارخوری آویزون شدن. صندلی پیانو هم که هیچوقت بی نصیب از لباسهای من نمیمونه! یادم باشه فردا یه کم جمع و جور کنم اینجارو.

فکر کنم یکی از همسایه هامون داره میره مسافرت. از توی پارکینگ صدای روشن کردن ماشین میاد. و قبلش هم قفل کردن در خونه. خب این وقت صبح تنها گزینه میتونه مسافرت باشه.

اصلا کسی منو مجبور کرده بشینم اطرافم رو توضیح بدم؟؟؟!!! خدا به من عقل بده!

پ.ن: تا چند روز آینده باید باهاش صحبت کنم. در مورد آینده مون. خیلی برام مهمه که به نتیجه برسیم. همش دعا میکنم که هرچی صلاحه پیش بیاد. این قضیه خیلی فکرمو مشغول کرده. خواهرم میگفت با این همه فکر چه جوری میخوای بخوابی؟ راست هم میگفت، خوابم نمیبره.

نوشته شده در چهارشنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٩ساعت ٤:۱٦ ‎ق.ظ توسط بهار نظرات () |

Design By : Night Melody