دلتنگم - رد پای زندگی...
































رد پای زندگی...

امشب شب آرومی بود. پیش "اون" بودم. نمیدونم احساسم رو چه جوری بنویسم. خیلی دوسش دارم. احساس آرامش میکنم وقتی باهاشم. همینجوری که سرمو گذاشته بودم روی شونه ش بهش گفتم دوسم داری؟ گفت خیلی، از بس که خوبی...

از بس که خودت خوبی عزیزم... بهش گفتم چه جوری میتونی فکر کنی من از پیشت برم؟ گونه مو بوسید و گفت منم میام پیشت عزیزم... گفتم من نمیتونم، سخته. واقعا نمیتونم این همه ازت دور باشم. دستشو کشید روی سرمو گفت میتونی عزیزم. باید بری...

دلم گرفت. خیلی. فکر اینکه قراره خیلی ازش دور بشم دیوونم میکنه. سرم هنوز روی شونه ش بود. داشتم گریه میکردم ولی اون نمیدید. سرمو بلند کردم و رومو برگردوندم... گفت بهار... داری گریه میکنی؟ فقط نگاهش کردم. اشکامو پاک کرد و گفت دیوونه گریه نکن، فدات بشم من، گریه نکن... لبخند زدم، فقط برای دلخوشیش... صورتمو بوسید و با خوشحالی گفت: خندید...

شب آرومی بود اما پر از دلتنگی... یادم باشه یه اسمس بزنم و برای مهربونیهاش ازش تشکر کنم.

نوشته شده در چهارشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ توسط بهار نظرات () |

Design By : Night Melody